تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 320

مساهمون:

ص٣٢٠
قطره‌ى باران در صدف بيفتد به مرواريد تبديل مىشود . بنابراين فيض ابر ، كنايه از باران است . مىگويد باران بدون يارى اشك من و الگو و تأثيرپذيرى از آن به مرواريد بدل نمىشود . پس ، اشك من بسيار ارزشمند است ؛ اين ارزشمندى را ناديده مگير ! ] 10 - حافظ پند نشنو ، كشته‌ى غمزهء نگاه تو شد ؛ آرى كسى كه سخن در او اثر نمىكند ، شايسته‌ى شمشير است . [ يعنى شايسته‌ى مرگ است . در برخى نسخه‌ها « درك سخن نمىكند » ضبط شده كه مناسب‌تر به نظر مىرسد . اما درد سخن كه در اغلب نسخه‌هاى معتبر ضبط شده ، عميق‌تر است . درد سخن كردن ، يعنى از سخن و پند ، اثر پذيرفتن . متأثر شدن . ]

193 - مستورى و مستى !

در نظر بازىِ ما بىخبران حيرانند * من چنينم كه نمودم ، دگر ايشان دانند
عاقلان نقطه‌ى پرگارِ وجودند ولى * عشق داند كه در اين دايره سرگردانند
جلوه‌گاهِ رُخِ او ديده‌ى من تنها نيست * ماه و خورشيد هم اين آينه مىگردانند
عهدِ ما با لبِ شيرين‌دهنان بست خدا * ما همه بنده و اين قوم ، خداوندانند
مفلسانيم و هواىِ مى و مطرب داريم * آه اگر خرقه‌ى پشمين به گرو نستانند
وصلِ خورشيد به شب‌پرّه‌ى اعمى نرسد * كه در آن آينه صاحب نظران حيرانند
لافِ عشق و گله از يار زهى لاف دروغ * عشق‌بازانِ چنين مستحق هجرانند
مَگَرَم چشمِ سياهِ تو بياموزد كار * ورنه مستورى و مستى همه‌كس نتوانند
گر به نزهتگهِ ارواح بَرَد بوىِ تو باد * عقل و جان گوهر هستى به نثار افشانند
زاهد ار رندىِ حافظ نكند فهم چه شد * ديو بگريزد از آن قوم كه قرآن خوانند
گر شوند آگه از انديشه‌ى ما مغ‌بچگان * بعد از اين خرقه‌ى صوفى به گرو نستانند
1 - بىخبران از عشق ، در نظربازى ما شگفت‌زده و حيرانند ! من همين هستم كه مىنمايم ايشان هر چه مىخواهند بينديشند ! 2 - عاقلان و خردمندان ( به تصور خود ) مركز پرگار وجودند ، ولى از ديدگاه عشق ، آنان در دايره‌ى هستى سرگردان و از حقيقت و راز هستى بىخبرند ! [ جهان هستى را به خط پرگارى مانند كرده كه