نمىدهد ! [ سياه كج : صفت زلف است . اين گيسوى سياه پرچين و شكن ؛ گلهى عاشق ظاهرا از اين است كه نمىتواند دست در حلقهى گيسوى يار زند ( بر اساس اين قرينه : دست در حلقهى آن زلف دو تا نتوان كرد / تكيه بر عهد تو و باد صبا نتوان كرد . ) ]
3 - از هنگامى كه دل هرزهگرد من در چين و شكن زلف او گرفتار شده ، ديگر از آن سفر دراز خود ، قصد بازگشت به وطن را ندارد ! [ كلمهى چين ايهام دارد و معناى دومش كشور چين است . و چين نسبت به ايران بسيار فاصله داشته و سفر چين ، كنايه از سفرى طولانى است . وطن ، مجازا سينهى عاشق است كه جايگاه اصلى دل است و اكنون دل عاشق كه در چين و شكن زلف يار گرفتار شده ، ديگر قصد بازگشت به سينهى او را ندارد . ]
4 - در برابر ابروانش ، كه مانند كمانى است كشيده شده و آمادهى پرتاب تير ، زارى و اظهار عجز و نياز مىكنم ، اما او به زارى من توجهى ندارد !
5 - با آن كه چين دامن تو عطرآگين است و هنگام گذشتن تو بر زمين كشيده مىشود ، از باد صبا در شگفتم كه چرا خاك گذرگاه تو را به مشك بوياى ختن تبديل نمىكند . [ ظاهرا در چين دامن مواد معطر مىنهادهاند . بنابراين هنگام كشيده شدن دامن بر زمين - گويى - خاك معطر مىشده است .
شاعر اعجاب مىكند كه چرا باد صبا اين خاك معطر را مانند مشك ختن در همه جا نمىپراكند ! ]
6 - هنگامى كه بر اثر وزش نسيم ، گل بنفشه پيچ و تاب بر مىدارد ، دل من از آن يار پيمانشكن ، چه بسيار ياد مىكند ! [ شاعر به بنفشه شخصيت بخشيده و او را مانند زيبارويى مىبيند كه با وزش نسيم ، گيسويش پرچين مىشود و دل شاعر با ديدن گيسوى بنفشه بسيار به ياد دلبر پيمانشكن مىافتد ! چه ، به معناى چه همه و چه بسيار ، در مفهوم تعجب به كار رفته است ، نه پرسش . ]
7 - دلم به اميد ديدن روى او ، همدم جان نمىشود و جان در آرزوى رسيدن به او ، به تن توجهى ندارد . [ يعنى دل و جانم ، آرزومند ديدار اوست . ]
8 - ساقى سيمينساق من ، حتى اگر دردى شراب را به عاشقان بنوشاند ( نه صافى آن را ) كيست كه تمام وجودش مانند جام شراب به دهانى براى نوشيدن تبديل نشود . [ جام شراب را به دهانى مانند كرده كه هميشه براى نوشيدن باز است و در مقام مبالغه مىگويد ، عاشقان حتى دردى شراب را با تمام وجود از دست ساقى سيمينساق مىنوشند . تمام وجودشان دهانى براى نوشيدن مىشود . ]
9 - نسبت به اشك چشم ستم روا مدار زيرا كه فيض و بخشش ابر ، بدون يارى اشك من مرواريد گرانبها نمىسازد . [ آب رخ ، استعاره از اشك است . شارحان ، آن را آبرو معنى كردهاند كه چندان مناسب به نظر نمىرسد . مىگويد : به اين اشكى كه از چشمان من جارى است بىاعتنا نباش ، به آن توجه كن ( توجه نكردن تو ستم است ) . در مصراع دوم به يك باور كهن نظر دارد و آن اين كه اگر
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 319
مساهمون: شمس الدين حافظ
ص٣١٩