تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 318

مساهمون:

ص٣١٨
و جفاى گيسوى يار باكى ندارم ، بلكه آن را به جان مىخرم ! ] 8 - لشكر غم بىشمار شده است ! از بخت خود مدد مىخواهم و آرزو مىكنم كه عبد الصمد - كه مايه‌ى افتخار دين است - نسبت به من توجهى كند و غمخوار من باشد . 9 - اى حافظ ، از چشم پرنيرنگ او بپرهيز و به سوى او مرو ؛ زيرا كه گيسوى سياه او بسيار فريبنده و غارتگر است . [ بديهى است كه رابطه‌ى معنايى دو مصراع چندان استوار نيست ، بنابراين ، با وجود اين كه اغلب نسخه‌هاى خطى و چاپى مصراع دوم بيت را مطابق متن ضبط كرده‌اند ، به نظر مىرسد ضبط نسخه‌ى خانلرى به صواب نزديك‌تر باشد و آن اين است : « كان چشم مستِ شنگ او بسيار مكارى » در اين صورت رابطه‌ى دو مصراع ، دقيق و استوار است : حافظ ، با وجود چشمان پرنيرنگى كه او دارد ، به‌سويش مرو زيرا كه آن چشمان مست ، بسيار مكار و فريبنده است .

192 - سرو چمان من چرا ؟

سروِ چمانِ من چرا ميلِ چمن نمىكند * همدمِ گل نمىشود يادِ سمن نمىكند
دى گله‌اى ز طرّه‌اش كردم و از سرِ فسوس * گفت كه اين كه سياهِ كج ، گوش به من نمىكند
تا دلِ هرزه گردِ من رفت به چينِ زلفِ او * زان سفرِ درازِ خود عزمِ وطن نمىكند
پيشِ كمان ابرويش لابه همىكنم ولى * گوش كشيده است از آن گوش به من نمىكند
با همه عطفِ دامنت آيدم از صبا عجب * كز گذرِ تو خاك را مشكِ ختن نمىكند
چون ز نسيم مىشود زلفِ بنفشه پرشكن * وه كه دلم چه ياد از آن عهدشكن نمىكند
دل به اميدِ روى او همدم جان نمىشود * جان به هواىِ كوىِ او خدمتِ تن نمىكند
ساقىِ سيم‌ساقِ من گر همه درد مىدهد * كيست كه تن چو جامِ مىْ جمله دهن نمىكند
دست خوشِ جفا مكن آبِ رُخَم كه فيضِ ابر * بىمدد سرشكِ من دُرِّ عَدَن نمىكند
كشته‌ى غمزهء تو شد حافظِ ناشنيده پند * تيغ سزاست هر كه را دردِ سخن نمىكند
1 - چرا سرو خرامان من براى گردش به سوى چمن نمىآيد ؟ همدم گل نمىشود و از گل ياس يادى نمىكند ؟ [ سرو چمان ، يعنى سرو خرامان و نازان ، استعاره از معشوق خوش خرام است . ] 2 - ديروز از گيسوى سياه او شكوه كردم ، به ريشخند گفت : اين سياه كج به حرف من گوش