تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 317

مساهمون:

ص٣١٧
پشمينه‌پوشِ تندخو از عشق نشنيده‌ست بو * از مستىاش رمزى بگو تا ترك هشيارى كند
چون من گداىِ بىنشان مشكل بود يارى چنان * سلطان ، كجا عيشِ نهان با رندِ بازارى كند
زان طُرّه‌ى پرپيچ‌وخم سهل است اگر بينم ستم * از بند و زنجيرش چه غم هركس كه عيارى كند ؟
شد لشكرِ غم بىعدد از بخت مىخواهم مدد * تا « فخرِ دين عبد الصّمد » باشد كه غمخوارى كند
با چشمِ پرنيرنگِ او حافظ مكن آهنگ او * كان طرّه‌ى شبرنگ او بسيار طرّارى كند
1 - چه كسى حاضر است كه از روى بزرگوارى ، در حق ما مهربانى و با گناهكارى مانند من احسان و نيكويى كند ؟ 2 - اول با صداى ساز و آواز ، پيامى از او برايم بياورد و آنگاه با يك پيمانه شراب وفادارى خود را اعلام كند ؟ [ مقصود از ناى ، گلو و حنجره مجازا آواز و سرود است . ] 3 - شايد دلبر ، كه به خاطر او جانم فرسوده شد اما آرزويم برآورده نشد ، دلدارىام دهد و از من دلجويى كند ! به هر حال نمىتوان از او نااميد شد . 4 - گفتم : از آغاز زندگيم تا كنون ، گره از آن گيسو نگشوده‌ام ! گفت : من خود به گيسوانم دستور داده‌ام تا با تو فريب‌كارى كند و دل تو را بربايد . [ گره از زلف گشودن يا به تعبير ديگرى از حافظ : دست در حلقه‌ى زلف زدن ، كنايه از حاصل شدن ديدار است . مىگويد : تا بوده‌ام ، از ديدار تو محروم بوده‌ام . ] 5 - صوفى تندخو و خشن ، هرگز از عشق بويى نبرده است ! از راز و رمز مستى چيزى به او بگو ( بياموز ) تا عالم هشيارى را ترك كند ! [ يعنى اگر صوفى از عشق بويى نبرده و تعصب و خشونت به خرج مىدهد ، از آن است كه از راز مستى چيزى درك نكرده است ! پشمينه‌پوش ، صفت صوفيان است كه لباس پشمى و خشن بر تن مىكرده‌اند . در اينجا مقصود از پشمينه‌پوش تندخو ، محتسب سخت‌گيرى است كه هيچ انعطافى نسبت به مىگساران ندارد . شايد ، امير مبارز الدين ، منظور نظر شاعر بوده است . ] 6 - براى گدايى چون من ، داشتن يارى به زيبايى و شكوه او ، بسيار مشكل است . آخر چگونه ممكن است كه پادشاه با رند سرگشته‌اى ، به عيش نهانى بپردازد ؟ 7 - اگر از گيسوى پرچين و شكن او جفا مىبينم ، باكى نيست ! آن‌كس كه عيّارى مىكند ، از بند و زنجير غمى به دل راه نمىدهد . [ مصراع دوم تمثيلى از نوع اسلوب معادله است . شاعر ، خود را ( كه پيوسته آرزومند و در كمين ديدار يار است ) به عيّار ( راهزن ) و گيسوى يار را به بند و زنجير مانند كرده ، مىگويد : همان‌طوركه عياران از گرفتار شدن در بند و زنجير غمى به دل راه نمىدهند من هم از ستم