3 - امتحان كن تا ببينى كه اگر با لطف و مهربانى خود دل آشفتهى مرا از پريشانى برهانى و سامان ببخشى ، بسيارى از آرزوهايت برآورده مىشود . [ گنج مراد ، تشبيه است . مراد و آرزو را به گنجى تشبيه كرده كه لازمهى رسيدن به آن آباد كردن ويرانهى دلهاست . بديهى است كه رابطهى ظريف گنج و ويرانه نيز مد نظر شاعر بوده است . ]
4 - يا رب ، به دل آن خسرو شيرين كار الهام كن كه از روى مهربانى ، بر بالين عاشق خود گذرى كند . [ با اشارهاى ظريف به داستان خسرو و شيرين و فرهاد ، خسرو را استعاره از معشوق و فرهاد را استعاره از عاشق آورده است . ]
5 - اگر پادشاه به اندازهى يك ساعت از عمر خود را صرف اجراى عدالت كند ، براى او بهتر از آن است كه صدسال عبادت كند . [ براى پادشاه ، يك ساعت اجراى عدل و داد ، بهتر از صدسال عبادت است . مطابق آن چه حافظپژوهان نوشتهاند ، از جمله به تصريح علّامه قزوينى ، اين بيت تعريضى است به سلطان احمد جلاير پادشاه ايلكانى كه بنا به قراين تاريخى ، شاه ستمگرى بوده است و حافظ در مقام انتقاد ، او را به دادگرى فرا مىخواند . ]
6 - فعلا كه عشوه و ناز تو بنياد وجود مرا ويران كرده است ؛ تا ببينيم بار ديگر از روى حكمت و دانش اين ويرانه را چگونه آباد خواهد كرد . [ يعنى ، همان گونه كه ويرانى بنياد وجود من ، دل من ، از عشق توست ، آبادانى و سامان يافتن آن هم از جانب تو ممكن مىشود : دردم از يار است و درمان نيز هم ! ]
7 - وجود تو مانند گوهرى است كه از مدح و ستايش ما بىنياز است . فكر آرايشگر در برابر زيبايى خداداد چه مىتواند بكند ؟ [ مصراع دوم تمثيلى است از نوع اسلوب معادله در توضيح مصراع اول .
مىگويد : همانطوركه حسن خداداد نيازى به آرايشگر ندارد ، ممدوح پاك سرشت هم به مدح و ستايش ، نيازمند نيست ! ]
8 - در شيراز به هدف و مقصود خود نرسيديم . خوشا به آن روزى كه حافظ عزم رفتن به بغداد كند .
191 - طرّهى شبرنگ او
آن كيست كز روىِ كرم با ما وفادارى كند * بر جاىِ بدكارى چو من يكدم نكوكارى كند
اوّل به بانگ ناى و نى آرد به دل پيغامِ وى * و آنگه به يك پيمانه مىْ با من وفادارى كند
دلبر كه جان فرسود از او كامِ دلم نگشود از او * نوميد نتوان بود از او باشد كه دلدارى كند
گفتم گره نگشودهام زان طرّه تا من بودهام * گفتا منش فرمودهام تا با تو طرّارى كند