در قمار ، به معناى دست حريف را خواندن و بازى را بردن ضبط كرده است . ]
6 - شهر از عاشقان راستين خالى است . آيا ممكن است مرد ميدان عشقى از خود بگذرد و كارى كند ؟
7 - كجاست بزرگوارى كه غم زدهاى از بزم شادى او جام شرابى بنوشد و خمارى را از خود دور كند ؟
8 - آرزوى من اين است كه تو به عهد خود وفا كنى يا خبر ديدار تو را بشنوم يا خبر مرگ رقيب را .
آيا روزگار يكى از اين آرزوها را برآورده مىكند ؟
9 - اى حافظ ، اگر در كوى جانان ماندگار شوى و نروى ، به يقين جانان از گوشه و كنار ، روزى بر بالين تو گذر خواهد كرد . [ و ديدار حاصل خواهد شد . ]
190 - خسرو شيرين
كلك مشكين تو روزى كه ز ما ياد كند * ببرد اجر دو صد بنده كه آزاد كند
قاصد منزل سَلمى كه سلامت بادش * چه شود گر به سلامى دل ما شاد كند
امتحان كن كه بسى گنج مرادت بدهند * گر خرابى چو مرا لطف تو آباد كند
يا رب اندر دل آن خسروِ شيرينانداز * كه به رحمت گذرى بر سرِ فرهاد كند
شاه را بِه بود از طاعت صدساله و زهد * قدر يكساعته عمرى كه در او داد كند
حاليا عشوهء ناز تو ز بنيادم بُرد * تا دگرباره حكيمانه چه بنياد كند
گوهر پاك تو از مدحت ما مستغنىست * فكر مشّاطه چه با حُسن خداداد كند
ره نبرديم به مقصود خود اندر شيراز * خرّم آن روز كه حافظ رهِ بغداد كند
1 - روزى كه قلم سياه و مشكبوى تو از ما يادى كند ، پاداشى برابر با پاداش آزاد كردن دويست بنده نصيب او مىشود . [ مشكين ، يعنى آغشته به مشك . مرسوم بوده كه در داخل مركب مقدارى مشك مىريختهاند تا نوشته و خط ، خوشبو شود . ]
2 - پيكى كه از منزل يار مىآيد و من براى او آرزوى سلامتى مىكنم ، چه مىشود اگر با آوردن سلامى از جانب دوست ، دل ما را شاد كند ؟ [ سلمى ، در ادبيات عرب نام معشوقى است مانند ليلى در ادب فارسى . اما اين اسم خاص گاهى در مفهوم عام و مطلق معشوقه به كار مىرود . در اينجا همين معنى را مىدهد . ]