تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 314

مساهمون:

ص٣١٤

189 - طاير دولت

طايرِ دولت اگر باز گذارى بكند * يار بازآيد و با وصل قرارى بكند
ديده را دستگهِ درّ و گهر گرچه نماند * بخورد خونى و تدبير نثارى بكند
دوش گفتم بكند لعلِ لبش چاره‌ى من * هاتفِ غيب ندا داد كه : آرى بكند !
كس نيارد برِ او دم زند از قصّهء ما * مَگَرش بادِ صبا گوش‌گذارى بكند
داده‌ام بازِ نظر را به تذروى پرواز * بازخواند مگرش نقش و شكارى بكند
شهر خاليست ز عشّاق بُوَد كز طرفى * مردى از خويش برون آيد و كارى بكند
كو كريمى كه ز بزم طربش غم زده‌اى * جرعه‌اى در كشد و دفعِ خمارى بكند
يا وفا يا خبرِ وصل تو يا مرگِ رقيب * بود آيا كه فلك زين دو سه كارى بكند
حافظا گر نروى از درِ او هم روزى * گذرى بر سرت از گوشه كنارى بكند
1 - اگر پرنده‌ى خوشبختى بار ديگر بر ما گذر كند ، يار بر مىگردد و قرار ديدار مىگذارد . 2 - گرچه چشمانم ديگر نمىتواند اشك بريزد اما خون دل مىخورد تا براى نثار كردن به پاى يار تدبيرى بينديشد . [ در و گهر ، استعاره از اشك است . مقصود از دستگاه ، معنى مجازى آن ، يعنى توانايى و امكان و خون خوردن كنايه از رنج كشيدن است . ] 3 - ديشب با خود گفتم : فقط لب لعل‌گون اوست كه بيمارى مرا علاج مىكند . فرشته‌ى غيبى ندا داد كه آرى ، علاج خواهد كرد . 4 - كسى جرأت ندارد كه پيش او از سرگذشت ما چيزى بگويد ! مگر باد صبا بتواند خبرى از ما به گوش او برساند . [ گوش‌گذار كردن ، يعنى با كسى در گوشى صحبت كردن . ] 5 - نگاهم را به يار دوخته‌ام ، بدان اميد كه توجهش به من جلب شود و دلش به دام عشق بيفتد . [ جنبه‌ى تصويرى اين بيت نسبتا پيچيده است : شاعر نگاه خود را به باز ( شاهين ) و معشوق را به تذرو مانند كرده و اين باز را به شكار تذرو فرستاده تا شايد نقشى بخواند و تذرو را شكار كند . مقصود از اين تصويرپردازى ، همان است كه در معنى بيت نوشتيم . و اما درباره‌ى نقش خواندن ، سودى شرح مبسوطى آورده كه به اختصار چنين است : نقش نوعى ابزار شكار است كه با آن مىتوان صداى پرندگان را تقليد كرد و آن‌ها را فريب داد و شكار كرد . لغت‌نامه‌ى دهخدا ، نقش خواندن را اصطلاحى
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 314 | شمس الدين حافظ