1 - آن آدم فضول و ياوهگو كه به رندى و عشقورزى من عيب مىگيرد ، در واقع به اسرار عالم غيب اعتراض مىكند . [ يعنى رندى و عشقورزى من ، در عالم غيب رقم خورده و سرنوشت من است .
بنابراين ، خردهگيرى نسبت به رندى و عشقورزى من ، به طور غير مستقيم ، ايراد گرفتن و اعتراض بر قلم مشيّت الهى است . ]
2 - كمال سرچشمه گرفته از عشق را ، در وجود من ببين ، نه عيب و نقص حاصل از گناه را . كسى كه فقط عيبها را مىبيند ، از هنر و فضيلت بىبهره است .
3 - عطر حوران بهشتى ، زمانى خوشبو مىشود كه خاك ميكدهى ما را در گريبان و عنبرچهى خود ، نگهدارى كنند . [ مرسوم بوده كه زنان ، مواد معطر را در درون قوطى ظريف و كوچكى از طلا به نام عنبرچه نهاده و با زنجير به گردن مىآويختهاند . اين رسم - مطابق اظهار نظر دكتر هروى - هنوز هم در برخى مناطق ايران ، از جمله گرگان ، رايج است . ]
4 - اين چنين كه ناز و غمزهء ساقى ، دل مسلمانان را مىربايد و غارت مىكند ، مگر فقط صهيب بتواند از نوشيدن شراب پرهيز كند . [ ره زدن ، يعنى غارت كردن و بردن . اسلام ، مجازا به معنى مسلمين است و صهيب ، نام يكى از صحابهى پيامبر اكرم ( ص ) بوده كه به كثرت زهد و عبادت شهرت داشته است . ]
5 - كليد گنج سعادت ، پسند اهل دل و صاحب نظران واقع شدن است . مبادا كسى در اين باره ترديد و شك به خود راه دهد . [ خوشبختى را به گنجى مانند كرده كه كليد آن قبول خاطر يافتن ، يعنى مورد پسند واقع شدن آن ، در نزد اهل دل - عارفان - است . ]
6 - چوپان سرزمين ايمن ، آنگاه به آرزوى خود مىرسد كه چند سال با جان و دل به شعيب خدمت و به وعدهى خود وفا كند . [ به داستان زندگى حضرت موسى اشاره دارد ، كه به اختصار چنين است :
موسى در نزديكى شهر مدين به سر چاهى رسيد و به دو دختر كه نمىتوانستند در ازدحام مردم براى گوسفندان خود از چاه آب برگيرند ، كمك و گوسفندان را سيراب كرد . دختران ، پس از بازگشت به خانه ، ماجرا را براى پدر خود شعيب تعريف كردند . شعيب به دنبال موسى فرستاد و به او گفت كه مايل است يكى از دختران خود را به ازدواج او در آورد . موسى پذيرفت و تعهد كرد كه به مدت هشت سال براى شعيب چوپانى كند و تمام و كمال تعهد خود را به جا آورد . پس مقصود از چوپان وادى ايمن ، موسى ( ع ) است و خدمت شعيب به اين ماجرا اشاره دارد و مضمون سخن وفاى به عهد و پيمان است . ]
7 - هنگامى كه حافظ از چگونگى روزگار جوانى و حالت دوران پيرى خود ياد مىكند ، داستان او از چشمها اشك خونين جارى مىسازد !
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 313
مساهمون: شمس الدين حافظ
ص٣١٣