تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 311

مساهمون:

ص٣١١
1 - اگر پير مىفروش ، نياز رندان را برآورده كند ( يعنى به آنان شراب بدهد ! ) خداوند گناه مىگساران را مىبخشد و از آنان دفع بلا مىكند . 2 - اى ساقى به همگان جام مساوى بده تا در اين ميان ، درويش از روى رشك و حسد فتنه و آشوب برپانكند . [ جام عدل ، يعنى پيمانه‌اى كه محتواى آن در هر نوبت يكسان و برابر است . ] 3 - اگر پويندگان وادى عشق ، در حفظ امانت به عهد خود وفا كنند ، به يقين مژده‌ى رهايى و آسودگى از غم و محنت خواهد رسيد . [ درباره‌ى اين امانت بنگريد به شرح غزل 184 ، بيت سوم . ] 4 - اى دانشمند ، رنج و آسايشى كه در زندگى پيش مىآيد ، همه از جانب خداست ؛ آن‌ها را به ديگران نسبت مده . 5 - آفرينش ، كارگاهى است كه عقل و دانش به آن راه ندارند ؛ بنابراين عقل و خرد ناتوان انسان چرا كنجكاوى و فضولى مىكند ؟ 6 - اى مطرب ، آهنگى بنواز ( تا شاد باشيم ) زيرا كه هيچ‌كس بىاجل نمىميرد ، و كسى كه اين ترانه را نسرايد ، خطا كرده است . [ اين ترانه ، همان اعتقاد به فرا رسيدن اجل است . يعنى كسى كه به اين اصل معتقد نباشد كه كسى بىاجل نمىميرد و در نتيجه شادى نكند ، راه خطايى رفته است ! ] 7 - ما را - كه درد عشق و بلاى خمار كشت - يا ديدار دوست يا شراب صاف ، معالجه مىكند . [ علاج درد ما يا شراب صافى يا ديدار دوست است . ] 8 - عمر در سر شراب رفت و حافظ در آتش عشق سوخت ! مسيحا نفسى كجاست كه ما را دوباره زنده كند ؟ [ عيسى دم ، يعنى آن كه مانند عيسى با نفس خود مردگان را زنده كند . ]

187 - جام جهان‌نما

دلا بسوز كه سوزِ تو كارها بكند * نيازِ نيم شبى دفعِ صد بلا بكند
عتابِ يارِ پرى چهره عاشقانه بكش * كه يك كرشمه تلافى صد جفا بكند
ز ملك تا ملكوتش حجاب بردارند * هر آن كه خدمتِ جام جهان‌نما بكند
طبيب عشق مسيحا دم است و مشفق ، ليك * چو درد در تو نبيند كه را دوا بكند ؟
تو با خداى خود انداز كار و دل خوش دار * كه رحم اگر نكند مدّعى ، خدا بكند
ز بختِ خفته ملولم ، بُوَد كه بيدارى * به وقت فاتحهء صبح يك دعا بكند
بسوخت حافظ و بويى به زلفِ يار نبرد * مگر دلالتِ اين دولتش صبا بكند
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 311 | شمس الدين حافظ