3 - حريفان ، سر زلف ساقى را چه خوش در دست گرفتهاند ، اما اگر روزگار بگذارد كه آرام و قرارشان ادامه يابد ! [ سر زلف ساقى را گرفتهاند ، يعنى به وصال يار رسيدهاند . اما دست روزگار با وصال ياران مخالف است و معلوم نيست كه بگذارد اين وصال ادامه يابد . ]
4 - قدرت پرهيزگارى خود را در برابر خوبان به رخ مكش ؛ زيرا كه خوبان قلعه و حصار استوارى را يكتنه تسخير مىكنند . [ خطاب به زاهد پرهيزگار ، هشدار مىدهد كه به نيروى پرهيز خود مناز ؛ زيرا كه خوبان با يك حمله و با يك كرشمه ، حصار زهد و پرهيز را تسخير مىكنند ، همان گونه كه يك سواركار چالاك يكتنه قلعهاى را فتح مىكند . ]
5 - يا رب اين تركزادگان ، در ريختن خون دل عاشقان چه گستاخند ! زيرا كه با هر نگاه ، دلى را اسير و گرفتار خود مىكنند ! [ بچهى تركان ، يعنى زيبارويان . ترك هر دو معناى خود را در اينجا دارد :
هم زيبارو و همنژاد ترك . مژگان را به تيرى تشبيه كرده كه از نگاه زيبارويان به دل عاشقان پرتاب مىشود . ]
6 - با صداى نى و به همراه شعر با نشاط رقصيدن ، بسيار خوش و دلانگيز است ، مخصوصا اگر دست نگارى هم در دست باشد .
7 - اى حافظ ! مردم روزگار ، غمخوار مسكينان نيستند . پس بهتر آن است كه مسكينان ، تا مىتوانند ، از اين مردم كناره بگيرند .
186 - مژدهى امان
گر مىْفروش حاجتِ رندان روا كند * ايزد گنه ببخشد و دفعِ بلا كند
ساقى به جامِ عدل بده باده تا گدا * غيرت نياورد كه جهان پربلا كند
حقّا كز اين غمان برسد مژدهى امان * گر سالكى به عهد امانت وفا كند
گر رنج پيش آيد و گر راحت اى حكيم * نسبت مكن به غير ، كه اينها خدا كند
در كارخانهاى كه ره عقل و فضل نيست * فهم ضعيف راى ، فضولى چرا كند ؟
مطرب بساز پرده كه كس بىاجل نمرد * و آن كو نه اين ترانه سرايد خطا كند
ما را كه دردِ عشق و بلاىِ خمار كشت * يا وصلِ دوست يا مىِ صافى دوا كند
جان رفت در سرِ مى و حافظ به عشق سوخت * عيسى دمى كجاست كه احياىِ ما كند