1 - چنين نيست كه هركس چهرهى خود را آراست ، شيوهى دلبرى مىداند و هركس كه آينه سازد ، شيوهى اسكندر را مىداند و [ مقصود از شيوهى اسكندرى ، يكى اشاره به اين موضوع است كه ساختن آينه را به اسكندر نسبت دادهاند و آينههايى كه به دستور او در بندر اسكندريه براى كنترل آمد و شد كشتىها ساخته شد ، به آينهى اسكندر معروف است ؛ و ديگر كشورگشايىها و فتوحات او در سراسر جهان و نيز رفتن به جست و جوى آب چشمهى زندگى . مىگويد : هركس كه آينه سازد لزوما مقام و روش اسكندر را نخواهد داشت ! ]
2 - نه چنين است كه هركس كلاه خود را كج نهاد و با خشونت و تندى بر تخت نشست روش تاجدارى و بزرگى را مىداند .
3 - تو مانند گدايان به شرط پاداش بندگى و عبادت مكن ؛ زيرا كه دوست خود روش بندهپرورى را به خوبى مىداند .
4 - غلام همت آن رند عافيت سوزم كه با وجود فقر و درويشى ، فن كيمياگرى هم مىداند .
[ كيمياگرى يعنى تبديل فلزات كمارزش مانند مس به طلا و به كنايه يعنى تبديل وجود ناقص به وجود كامل . رسيدن به كمال . عافيتسوز يعنى آن كه به سلامتى و آسودگى توجهى ندارد . وارسته . بنابراين مىگويد : من غلام همت آن درويش وارستهاى هستم كه مىتواند مس وجود خود را به طلا تبديل كند يعنى با تحمل رياضت در جهت كمال خود بكوشد و توجهى به عافيت و آسودگى ندارد . ]
5 - هركس مىتواند ستمگرى كند ، اگر وفاى به عهد را بياموزى خوب است ، و گرنه هركس كه مىبينى ، مىتواند ستمگرى كند . ]
6 - دل ديوانهام را باختم ، بىخبر از آن كه آدمىزاده هم شيوهى پريان را مىداند [ يعنى مىتواند مانند جن و پرى افسونگرى كند و مرا سرگشته و ديوانه كند ! ]
7 - چنين نيست كه هركس كه سر بتراشد رسم و شيوهى قلندرى را آموخته ؛ بلكه هزار نكتهى باريكتر از مو در آيين قلندرى نهفته است . [ قلندران شاخهاى از فرقهى ملامتيّه بودهاند و يك نشانهى ظاهرى آنها ، تراشيدن موى سر و صورت به طور كامل بوده است . مىگويد : قلندرى فقط به تراشيدن موى سر - يعنى حفظ و رعايت ظاهر - نيست . ]
8 - مدار مردمك چشم من خال تو است ؛ زيرا كه قدر و ارزش گوهر بىهمتا را گوهرشناس مىداند . [ شبكهى تصويرها در اين بيت ، نسبتا پنهان و به اختصار چنين است : شاعر چنين تصور مىكند كه مردمك چشمش از شدت علاقهمندى به خال چهرهى معشوق ، به دور آن مىگردد و دور كسى گشتن ، به كنايه يعنى فدا شدن . از سوى ديگر خال يار را به گوهرى بىنظير مانند مىكند و مردم چشم خود را به گوهرشناسى كه اين گوهر بىهمتا را شناخته ، چشم از او بر نمىدارد و مدام دور او مىچرخد . ]
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 297
مساهمون: شمس الدين حافظ
ص٢٩٧