تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 299

مساهمون:

ص٢٩٩
بود كه در خانه‌ى مىفروش گرو مانده است . 4 - محتسب ، اكنون زاهد شده و فسق و فساد خود را فراموش كرده است . تنها قصهء ماست كه در هر سر بازارى از آن صحبت مىشود . [ به تصريح شارحان و حافظپژوهان ، مقصود از محتسب در اين غزل و در غزل‌هاى ديگر ، امير مبارز الدين است كه خود تا چهل سالگى اهل شراب و فسق بوده و پس از آن توبه مىكند و به زهد و عبادت روى مىآورد و به دستور او در ميخانه‌ها را مىبندند و مىگساران را مورد تعقيب و تعزير قرار مىدهند . در نسخه‌ى خانلرى ، مصراع اول اين بيت كاملا متفاوت و چنين ضبط شده است : خرقه‌پوشان دگر مست گذشتند و گذشت . ] 5 - هر شراب سرخى كه از آن دست سفيد بلورين گرفتم ، به اشك حسرت تبديل شد و در چشم اشك‌بارم خشكيد . [ حسرت شاعر به روزهايى است كه محتسب ، شيخ نشده بود و او و ديگر مىگساران از دست بلورين ساقى جام سرخ شراب را مىگرفتند و اكنون - كه در ميخانه‌ها را بسته و در تزوير و ريا را گشوده‌اند - بايد اشك حسرت خونين از چشم خود ببارند . صفت گهربار براى چشم از آن است كه مىخواهد ارزشمندى اين اشك را يادآورى كند . ] 6 - جز دل من كه از روز ازل تا روز ابد عاشق مانده است ، كسى ديگر را سراغ نداريم كه جاودانه در كار عشق مانده باشد . 7 - گل نرگس بيمار شد تا مانند چشم تو شود ، اما خمارى چشمان تو برايش حاصل نشد و همچنان بيمار ماند . [ حالت افتادگى گلبرگ‌هاى نرگس را بيمارى نرگس شمرده و آن را به چشم خمار مانند كرده‌اند و اغلب به عنوان استعاره از چشم خمار به كار مىرود . در اينجا ، مضمون تازه‌اى مطرح است : نرگس مىكوشد تا خود را مانند چشم بيمار ( - خمار ) يار كند ، اما هرگز موفق نمىشود . ] 8 - يادگارى خوش‌تر و دل‌انگيزتر از انعكاس داستان عشق ، نديده و نشنيده‌ام كه در زير اين آسمان گردنده باقى مانده باشد . [ صداى سخن عشق ، يعنى آن چه كه از داستان عشق در نوشته‌ها و سينه‌ها انعكاس يافته و نقل شده است . گنبد دوار ، استعاره از آسمان - و روزگار - است . با توجه به اين كه صدا در زير گنبد حالت طنين و انعكاس پيدا مىكند ، آسمان را به گنبدى مانند كرده كه سخن عشق در آن منعكس مىشود و مىپيچد و به يادگار مىماند . ] 9 - خرقه‌اى داشتم كه صد عيب مرا مىپوشاند ؛ آن را براى مى و مطرب گرو گذاشتم و زنّارى كه در زير آن داشتم نمايان شد [ زنّار كمربند مخصوصى است كه غير مسلمانان - از جمله زرتشتيان - به كمر مىبسته‌اند تا از مسلمانان بازشناخته شوند . زنّار بستن ، كنايه از كفر و خروج از دين است . بر اين اساس ، مىگويد : با گرو نهادن خرقه ، عيب بزرگ ديگرى برملا شد و آن زنّارى است كه بر كمر بسته‌ام . ] 10 - تصوير چينى در برابر جمال تو ، چنان دچار حيرت شد ، كه بر ديوار نقش بست و از حركت
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 299 | شمس الدين حافظ