بازماند و داستان آن در همه جا گفته شد . [ چينيان به نقاشى شهره بودهاند و نقش چينى بر زيباترين نقوش دلالت مىكرده است . شاعر حسن تعليلى مىانديشد و مىگويد : نقش چينى كه همه را به اعجاب وامىدارد با ديدن جمال تو ، خود حيران و بر ديوار خشك و بىحركت شد . ]
11 - دل حافظ ، يك روز به تماشاگاه گيسوى يار رفت كه بازگردد ، اما براى هميشه در حلقهى گيسوى او گرفتار شد و هرگز بازنگشت !
179 - رواق زبرجد
رسيد مژده كه ايّام غم نخواهد ماند * چنان نماند چنين نيز هم نخواهد ماند
من ار چه در نظر يار خاكسار شدم * رقيب نيز چنين محترم نخواهد ماند
چو پردهدار به شمشير مىزند همه را * كسى مُقيمِ حريمِ حرم نخواهد ماند
چه جاى شكر و شكايت ز نقش نيك و بد است * چو بر صحيفهى هستى رقم نخواهد ماند
سرودِ مجلس جمشيد گفتهاند اين بود * كه جام باده بياور كه جم نخواهد ماند
غنيمتى شمر اى شمع وصل پروانه * كه اين معامله تا صبحدم نخواهد ماند
توانگرا دلِ درويش خود به دست آور * كه مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
بدين رواقِ زبرجد نوشتهاند به زر * كه جز نكويى اهل كرم نخواهد ماند
ز مهربانى جانان طمع مبُر حافظ * كه نقشِ جور و نشانِ ستم نخواهد ماند
1 - مژده رسيد كه روزگار غم باقى نمىماند ، همچنان كه روزگار شادى باقى نماند . [ چنان ، به دوره و روزگار عيش و عشرت اشاره دارد و مقصود از چنين ، روزگار موجود است كه آكنده از غم و اندوه است .
پس ، مىگويد : همان گونه كه روزگار شادى و عشرت پايدار نماند ، ايام غم نيز مىگذرد . ]
2 - اگر چه من در نظر يار خوار و ناچيز شدم ، به يقين ، رقيب نيز چنين محترم نخواهد ماند ! [ رقيب در اينجا به معناى اصل لغت يعنى نگهبان نيست . بلكه به معناى حريف ، رقابتكننده در عشق و مدعى و مخالف آمده است . ]
3 - هنگامى كه پردهدار معشوق ، همه را با شمشير مىزند و از بارگاه او مىراند كسى در حرم يار ماندگار نخواهد شد .
4 - از اثر و نقش بد و خوب ، چه جاى شكايت است ، هنگامى كه همه چيز از ميان خواهد رفت و