تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 296

مساهمون:

ص٢٩٦
بر چهره‌ى دل‌سوختگان - كه طبعا ظاهرى پريشان و نزار دارند - طراوت مىبخشد ، اشك آنان است . ] 5 - دل من باز شيفته‌ى دلبر ابرو كمانى شده است . اى كبوتر نگران باش كه شاهين آمد ! [ در مصراع اول ، دل خود را به يك پرنده ( كبوتر ) تشبيه كرده و در مصراع دوم در جامه‌ى تمثيل به اين پرنده هشدار مىدهد كه شاهين آمده و او را شكار خواهد كرد . بنابراين مقصود از شاهين ، معشوق است . در واقع معشوق را به شاهين و دل خود را به كبوترى مانند كرده كه به زودى شكار آن خواهد شد . ] 6 - اى ساقى ! شراب بده و نگران دشمن و دوست نباش ! زيرا كه مطابق آرزوى ما ، دوست آمد و دشمن رفت . [ بنابراين نه بودن دشمن نگرانى دارد و نه جدايى دوست . ] 7 - ابر بهار كه از بىوفايى روزگار آگاه بود ، به حال گل‌هاى ياس و سنبل و نسرين گريه كرد . [ به ابر شخصيت بخشيده و چنين تصور مىكند كه او از عمر كوتاه گل‌ها خبر دارد و مىداند كه روزگار به آن‌ها وفا نخواهد كرد ! به همين سبب به حال آن‌ها مىگريد - مقصود بارش ابر است . ] 8 - همين‌كه باد صبا ، سخن حافظ را از زبان بلبل شنيد . در حالى كه بوى خوش مىپراكند ، به سوى گل‌ها و گياهان وزيد .

177 - گوهر يك‌دانه

نه هر كه چهره بر افروخت دلبرى داند * نه هر كه آينه سازد سكندرى داند
نه هر كه طرفِ كُلَه كج نهاد و تند نشست * كلاه دارى و آيين سرورى داند
تو بندگى چو گدايان به شرطِ مزد مكن * كه دوست خود روشِ بنده‌پرورى داند
غلام همّت آن رند عافيت سوزم * كه در گدا صفتى كيمياگرى داند
وفا و عهد نكو باشد ار بياموزى * و گرنه هر كه تو بينى ستمگرى داند
بباختم دل ديوانه و ندانستم * كه آدمى بچه‌اى شيوه‌ى پرى داند
هزار نكته‌ى باريك‌تر ز مو اينجاست * نه هر كه سر بتراشد قلندرى داند
مدار نقطه‌ى بينش ز خال توست مرا * كه قدرِ گوهرِ يك‌دانه جوهرى داند
به قدّ و چهره هر آن‌كس كه شاهِ خوبان شد * جهان بگيرد اگر دادگسترى داند
ز شعرِ دلكش حافظ كسى بود آگاه * كه لطف طبع و سخن گفتن درى داند