176 - دولت بيدار
سحرم دولت بيدار به بالين آمد * گفت برخيز كه آن خسروِ شيرين آمد
قدحى دركش و سرخوش به تماشا بخرام * تا ببينى كه نگارت به چه آيين آمد
مژدگانى بده اى خلوتىِ نافهگشاى * كه ز صحراى ختن آهوىِ مشكين آمد
گريه آبى به رخ سوختگان بازآورد * ناله فريادرسِ عاشقِ مسكين آمد
مرغ دل باز هوادارِ كمان ابرويىست * اى كبوتر نگران باش كه شاهين آمد
ساقيا مى بده و غم مخور از دشمن و دوست * كه به كامِ دلِ ما آن بشد و اين آمد
رسمِ بدعهدى ايّام چو ديد ابرِ بهار * گريهاش بر سمن و سنبل و نسرين آمد
چون صبا گفتهى حافظ بشنيد از بلبل * عنبرافشان به تماشاىِ رياحين آمد
1 - سحرگاهان ، بخت بيدار به بالينم آمد و گفت : برخيز كه آن شاه شيرينرفتار آمد . [ به بخت ، شخصيت بخشيده و او را به صفت بيدار منسوب كرده است . ]
2 - جامى بنوش و شادمان به تماشا برو تا ببينى كه يار تو با چه شكوهى آمده است . [ به چه آيين آمد ، پرسش نيست ، بلكه اعجاب است . يعنى چه آيين شگفتانگيز و شكوهمندى ! ]
3 - اى خلوتنشين نافهگشا ! مژدگانى بده كه آهوى مشك از صحراى ختن آمد . [ ظاهرا مقصود از « خلوتى نافهگشاى » خود شاعر است و بنابراين نافهگشاى ، يعنى آن كه شعر و سخن او مانند مشك درون نافه معطر است و او اين نافه را ( شعر را ) مىگشايد و همه جا را عطرآگين مىكند . آهوى مشكين ، استعاره از معشوق و مقصود كسى است كه خود منبع مشك ( يعنى شعر و سخن عالى ) است . بر حسب نظر اغلب شارحان اين غزل در مدح شاه شجاع است كه خود طبع شعرى داشته و شعر خوب مىسروده است . ]
4 - چهرهى دلسوختگان با اشك چشم اندكى طراوت يافت و ناله ، سرانجام به فرياد عاشقان رسيد و معشوق را متوجه آنان كرد . [ شارحان ، عموما آب را آبرو در نظر گرفته و نوشتهاند : گريه ، موجب آبروى سوختگان عشق شد . با توجه به رابطهى تصوير عينى و خيالى ، يعنى اشك چشم كه گونه را خيس مىكند و خاصيت آب ( - اشك ) كه منجر به طراوت و شادابى مىشود ، به نظر مىرسد آبرو تناسبى با مفهوم و پيام بيت ندارد . مىگويد : تنها فريادرس عاشقان نالهى آنهاست و تنها عاملى كه