1 - گل خوش آمد و اكنون ، خوشتر از اين چيزى نيست كه جام شراب در دستان تو باشد .
2 - زمان شادمانى را درياب ، درياب ! زيرا كه مرواريد ، هميشه در صدف نيست . [ مصراع دوم تمثيل زيبايى است براى توضيح موضوع مصراع اول . شادى را به مرواريدى مانند كرده و زندگى را به صدفى كه هميشه در آن مرواريد نيست . ]
3 - فرصت را غنيمت بدان و در گلستان شراب بنوش ؛ زيرا كه گل تا هفتهى ديگر نخواهد بود .
4 - اى كسى كه جام زرين خود را از شراب سرخ پر كردهاى ، آن جام را به كسى ببخش كه زر ندارد .
5 - اى شيخ ! بيا و از خمخانهى ما شرابى بنوش كه مانند آن در چشمهى كوثر يافت نمىشود .
[ يعنى حتى آب چشمهى كوثر به گوارايى اين شراب نيست . ]
6 - اگر همدرس ما هستى ، نوشتههاى دفترت را پاك كن ؛ زيرا كه عِلْمِ عشق ، در دفتر نيست .
[ يعنى علم عشق ، آموختنى نيست ، بلكه آمدنى است . به تعبير سنايى : اى بىخبر از سوخته و سوختنى / عشق آمدنى بود نه آموختنى ! مقصود از علم عشق ، معرفت الهى است از طريق اشراق ، يعنى تابش نور الهى در دل بىواسطهى اسباب و عوامل . بنابراين علم عشق را نمىتوان در مدرسه فرا گرفت .
اوراق شستن ، يعنى آن چه را كه بر ورق نوشته شده پاك كردن . در گذشته مرسوم بوده كه لوح را مىشستهاند و نوشتهاش را مىزدودهاند . ]
7 - از من بشنو و به زيبارويى دل ببند كه زيبايىاش بسته به زر و زيور نباشد . [ يعنى از حسن خداداد برخوردار باشد ، نه آن كه خود را با زيور آراسته باشد . ]
8 - خدايا ! به من شرابى ببخش كه خمارى و سردرد در پى آن نباشد .
9 - من از جان و دل بندهى سلطان اويسم ؛ اگر چه او يادى از چاكر خود نمىكند !
10 - به تاج او - كه زينتبخش جهان است - سوگند كه حتى خورشيد مانند او شايستهى تاج پادشاهى نيست .
11 - كسى بر شعر حافظ خرده مىگيرد كه در گوهر وجود او هيچ لطف و ذوقى نباشد .
163 - نقشِ نگار
گل بىرخ يار خوش نباشد * بىباده ، بهار خوش نباشد
طرفِ چمن و طوافِ بستان * بىلالهعذار ، خوش نباشد
رقصيدنِ سرو و حالتِ گُل * بىصوتِ هزار ، خوش نباشد