تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 277

مساهمون:

ص٢٧٧
1 - گل خوش آمد و اكنون ، خوش‌تر از اين چيزى نيست كه جام شراب در دستان تو باشد . 2 - زمان شادمانى را درياب ، درياب ! زيرا كه مرواريد ، هميشه در صدف نيست . [ مصراع دوم تمثيل زيبايى است براى توضيح موضوع مصراع اول . شادى را به مرواريدى مانند كرده و زندگى را به صدفى كه هميشه در آن مرواريد نيست . ] 3 - فرصت را غنيمت بدان و در گلستان شراب بنوش ؛ زيرا كه گل تا هفته‌ى ديگر نخواهد بود . 4 - اى كسى كه جام زرين خود را از شراب سرخ پر كرده‌اى ، آن جام را به كسى ببخش كه زر ندارد . 5 - اى شيخ ! بيا و از خم‌خانه‌ى ما شرابى بنوش كه مانند آن در چشمه‌ى كوثر يافت نمىشود . [ يعنى حتى آب چشمه‌ى كوثر به گوارايى اين شراب نيست . ] 6 - اگر همدرس ما هستى ، نوشته‌هاى دفترت را پاك كن ؛ زيرا كه عِلْمِ عشق ، در دفتر نيست . [ يعنى علم عشق ، آموختنى نيست ، بلكه آمدنى است . به تعبير سنايى : اى بىخبر از سوخته و سوختنى / عشق آمدنى بود نه آموختنى ! مقصود از علم عشق ، معرفت الهى است از طريق اشراق ، يعنى تابش نور الهى در دل بىواسطه‌ى اسباب و عوامل . بنابراين علم عشق را نمىتوان در مدرسه فرا گرفت . اوراق شستن ، يعنى آن چه را كه بر ورق نوشته شده پاك كردن . در گذشته مرسوم بوده كه لوح را مىشسته‌اند و نوشته‌اش را مىزدوده‌اند . ] 7 - از من بشنو و به زيبارويى دل ببند كه زيبايىاش بسته به زر و زيور نباشد . [ يعنى از حسن خداداد برخوردار باشد ، نه آن كه خود را با زيور آراسته باشد . ] 8 - خدايا ! به من شرابى ببخش كه خمارى و سردرد در پى آن نباشد . 9 - من از جان و دل بنده‌ى سلطان اويسم ؛ اگر چه او يادى از چاكر خود نمىكند ! 10 - به تاج او - كه زينت‌بخش جهان است - سوگند كه حتى خورشيد مانند او شايسته‌ى تاج پادشاهى نيست . 11 - كسى بر شعر حافظ خرده مىگيرد كه در گوهر وجود او هيچ لطف و ذوقى نباشد .

163 - نقشِ نگار

گل بىرخ يار خوش نباشد * بىباده ، بهار خوش نباشد
طرفِ چمن و طوافِ بستان * بىلاله‌عذار ، خوش نباشد
رقصيدنِ سرو و حالتِ گُل * بىصوتِ هزار ، خوش نباشد