ظريفى مانند نقاشى بپردازد . نقاشى كردن بر او حرام است حتى اگر نقاش چين باشد . گفتنى است كه چينيان در هنر نقاشى شهره بودهاند . ]
5 - در دايرهى قسمت يعنى در آنجا كه سرنوشت را رقم مىزنند ، اوضاع اين گونه است كه به يكى جام پر از شراب و به ديگرى دلى پرخون مىدهند . [ با توجه به اين كه جام پر از شراب سرخ و دل پر از خون نيز سرخ است ، به گونهاى پنهان ، آن دو را با هم مقايسه كرده است . جام شراب ، كنايه از عيش و شادمانى و خون دل ، كنايه از رنج و سختى است . بنابراين مىگويد : سرنوشت چنين رقم خورده كه يكى در عيش و نوش و ديگرى در رنج و سختى باشد . ]
6 - حكم ازلى ، يعنى سرنوشت ، دربارهى گلاب و گل چنين است كه گل ، زيبارويى سرگشته در بازار و گلاب در پرده و محفوظ باشد . [ رابطهى گلاب و گل ، تمثيلى است در توضيح بيت پيشين .
مىگويد : مثلا سرنوشت گل اين است كه در همه جا جلوهگر شود و بر همه لبخند بزند و گلاب در شيشه و در واقع در پس پرده باشد . ]
7 - چنين نيست كه حافظ رندى را كنار گذاشته و از خاطر برده است ، بلكه اين خصلت ازلى تا ابد ادامه خواهد داشت . [ سابقهى پيشين ، يعنى آن چه از روز پيشين در سابقهى حافظ وجود داشته ؛ كه مقصود همان رندى است . رندى حافظ ، مقطعى و گذرا نيست . در سرشت اوست و بنابراين تا روز قيامت در وجود او خواهد بود . ]
162 - عِلْمِ عشق
خوش آمد گل ؛ وز آن خوشتر نباشد * كه در دستت به جز ساغر نباشد
زمانِ خوشدلى درياب و درياب * كه دايم در صدف گوهر نباشد
غنيمت دان و مى خور در گلستان * كه گل تا هفتهى ديگر ، نباشد
ايا پُرلعل كرده جامِ زرّين * ببخشا بر كسى كش زر نباشد
بيا اى شيخ و از خُمخانهى ما * شرابى خور كه در كوثر نباشد
بشوى اوراق اگر همدرسِ مايى * كه علْمِ عشق در دفتر نباشد
ز من بنيوش و دل در شاهدى بند * كه حُسنش بستهى زيور نباشد
من از جان بندهى سلطان اوَيسم * اگر چه يادش از چاكر نباشد
به تاجِ عالم آرايش كه خورشيد * چنين زيبندهى افسر نباشد
كسى گيرد خطا بر نظم حافظ * كه هيچش لطف در گوهر نباشد