تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 274

مساهمون:

ص٢٧٤

160 - حريم وصال

خوش است خلوت اگر يار يارِ من باشد * نه من بسوزم و او شمعِ انجمن باشد
من آن نگينِ سليمان به هيچ نستانم * كه گاه‌گاه بر او دستِ اهرمن باشد
روا مدار خدايا كه در حريم وصال * رقيب محرم و حرمان نصيبِ من باشد
هُماى گو مفكن سايهء شرف هرگز * در آن ديار كه طوطى كم از زغن باشد
بيانِ شوق چه حاجت كه سوزِ آتش دل * توان شناخت ز سوزى كه در سخن باشد
هواىِ كوى تو از سر نمىرود آرى * غريب را دلِ سرگشته با وطن باشد
بسانِ سوسن اگر ده زبان شود حافظ * چو غنچه پيش تواش مُهر بر دهن باشد
1 - اگر يار از آن من باشد ؛ خلوت ، خوش است نه آن كه او مانند شمع روشنگر محفل ديگران باشد و من از رشك بسوزم . 2 - من آن انگشترى سليمان را كه گاهى در اختيار اهريمن قرار گيرد ، به هيچ نمىخرم ! [ با اشاره به داستان فرمانروايى حضرت سليمان كه انگشترىاش مدتى گم شد و در اختيار اهريمن بود ، در مقام مثالى براى موضوع بيت پيشين مىگويد : انگشترى سليمان زمانى ارزشمند است كه در دست خود او باشد نه در اختيار اهريمن . در واقع به طور غير مستقيم يار را به نگين انگشترى سليمان و بيگانه و غير را به اهريمن مانند كرده است . ] 3 - خدايا ! روا مدار كه در بارگاه تو ، مدعى عشق محرم و برخوردار از وصال و من محروم از ديدار باشم . 4 - به هما بگو : سايهء شرف و افتخار بر آن سرزمين ميفكن كه ارزش طوطى در نظر مردم آن از زغن كمتر باشد . [ مطابق روايات ، سايهء هما موجب خوشبختى و بنابراين موجب افتخار و شرف است . ] 5 - آنجا كه سوز دل را مىتوان از سوز نهفته در سخن شناخت ، چه نيازى به بيان شوق است . [ يعنى كسى كه اشتياقى دارد و سوزى در دلش نهفته است ، سخنش نيز داراى سوز و مؤثر است . ] 6 - آرزوى رسيدن به كوى تو ، از سرم بيرون نمىرود ، آرى ، دل انسان سرگشته‌ى دور از وطن ، هميشه در وطن است . 7 - حافظ ، اگر مانند گل سوسن ، ده زبان داشته باشد ، بازهم در برابر تو مانند غنچه سربسته است و مهر خاموشى در دهن دارد . [ گل سوسن پنج گلبرگ و پنج كاسبرگ بلند و نوك‌تيز دارد كه شبيه زبان است . ازاين‌رو به آن سوسن ده زبان مىگويند . ]
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 274 | شمس الدين حافظ