با يارِ شكّرلبِ گل اندام * بىبوس و كنار ، خوش نباشد
هر نقش كه دست عقل بندد * جز نقشِ نِگار ، خوش نباشد
جان نقدِ محقّر است حافظ * از بهرِ نثار خوش نباشد
1 - گل ، بىروى يار ، و بهار بدون شراب ، دلپذير و خوش نيست .
2 - گردش در اطراف باغ و در كنار چمن ، بدون يار لالهرو دلپذير و خوش نيست .
3 - حركت رقصان شاخههاى سرو و حالت زيباى گل ، بدون صداى بلبل دلپذير نيست .
4 - با يار شكرلب گلاندام بودن ، بدون بوس و كنار خوش و دلپذير نيست . [ شكرلب يعنى آن كه لبهايش به شيرينى شكر است و گلاندام ، يعنى دلبرى كه اندامش به زيبايى و لطافت گل است . ]
5 - جز نقش دلبر زيبا ، هر نقشى كه عقل پديد آورد خوش و دلپذير نيست .
6 - حافظ ! جان سرمايهى بىارزشى است كه براى نثار كردن در پاى دوست ، شايسته و مناسب نيست !
164 - نفس باد صبا
نفسِ بادِ صبا مشكفشان خواهد شد * عالمِ پير دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقيقى به سمن خواهد داد * چشمِ نرگس به شقايق نگران خواهد شد
اين تطاول كه كشيد از غمِ هجران بلبل * تا سرا پردهى گل نعرهزنان خواهد شد
گر ز مسجد به خرابات شدم خُرده مگير * مجلسِ وعظ دراز است و زمان ، خواهد شد
اى دل ار عشرتِ امروز به فردا فكنى * مايهء نقدِ بقا را كه ضمان خواهد شد
ماه شعبان منه از دست قدح كاين خورشيد * از نظر تا شبِ عيد رمضان خواهد شد
گل عزيز است غنيمت شمريدش صحبت * كه به باغ آمد از اين راه و از آن خواهد شد
مطربا مجلس انس است ، غزل خوان و سرود * چند گويى كه چنين رفت و چنان خواهد شد
حافظ از بهر تو آمد سوىِ اقليم وجود * قدمى نِهْ به وداعش كه روان خواهد شد