نازپروردِ تنعُّم نَبَرد راه به دوست * عاشقى شيوهى رندانِ بلاكش باشد
غم دنيىِّ دنى چند خورى باده بخور * حيف باشد دلِ دانا كه مشوّش باشد
دلق و سجّادهء حافظ ببرد بادهفروش * گر شرابش ز كفِ ساقىِ مهوش باشد
1 - سكهى وجود صوفى ، تماما خالص و صاف نيست ، به همين سبب ، اى بسا خرقه كه مستحق سوزاندن است . [ وجود صوفى را به سكهاى مانند كرده كه خالص و بىغش نيست . بنابراين جامهاى كه بر تن دارد ريايى و شايستهى سوزاندن است . ]
2 - صوفى ما كه از ذكر و دعاى سحرى از خود بىخود مىشد ، بنگر كه شامگاهان چگونه از باده سرمست است ! [ صوفى ما ، يعنى صوفى مورد نظر ما كه اهل ريا و داراى غش و ناخالصى است . نگران باش ، يعنى توجه و دقت كن تا ببينى . ]
3 - چه خوش است كه تجربه را محك سنجش قرار دهيم تا هركس كه داراى غش و ناخالصى است ، شرمنده و روسياه شود . [ تجربه را به محكى مانند مىكند كه مىتواند ناخالصى و غش را در وجود افراد مشخص كند . ]
4 - اگر خط عذار ساقى ، به همين ترتيب نقشها را بر آب زند و باطل كند ، چهرهى عاشقان ، از اشك خونين پرنقش خواهد شد . [ ظاهرا مقصود از نقش بر آب زدن ، يعنى باطل كردن در اينجا ، باطل كردن نقش تقوا و پرهيزگارى است . يعنى اگر خط عذار معشوق بدين گونه تقواى زاهدان را بر باد دهد ، همه به وادى عشق روى مىآورند و در رنج عشق ، اشك خونين مىريزند و چهرهها نقش خونين مىگيرد . ]
5 - آن كه در ناز و نعمت پرورش يافته به بارگاه دوست راه نمىيابد و عاشقى ، شيوهى رندان بلاكش است . [ لازمهى عاشقى و راه يافتن به بارگاه دوست ، تحمّل رياضت و سختى است . ]
6 - تا كى مىخواهى غم دنياى بىارزش و پست را بخورى ، حيف است كه دل انسان دانا ، پريشان خاطر و آشفته باشد .
7 - پير مىفروش ، اگر شراب را به دست ساقى ماهرو به مىگساران بنوشاند ، سرانجام جامه و سجّادهء حافظ را به گرو خواهد برد . [ دلق و سجاده ، مظهر عبادت و تقواست . بنابراين ، مقصود از به گرو بردن دلق و سجاده ، باختن زهد و تقواست . يعنى حافظ ، زهد و تقوا را بر سر شراب خواهد باخت ! ]