1 - من و مخالفت با شراب ؟ اين چه داستانى است ؟ غالبا اين قدر عقل و شايستگى دارم [ كه با شراب نوشيدن مخالفت نكنم ! مىگويد اين كه حافظ منكر شراب باشد ، سخن عجيبى است ! ]
2 - تا كنون راه ميخانه را نمىشناختم و گرنه پرهيزگارى ما تا اين اندازه طول نمىكشيد . [ يعنى اگر تا كنون اهل پرهيز و تقوا بودهام ، از آن است كه راه ميخانه را نمىشناختم و گرنه بسيار زودتر از اينها راه تقوا را رها مىكردم و به ميخانه روى مىآوردم ! ]
3 - زاهد با نماز و عجب و تكبر خود همراه باشد و من با مستى و نياز . بايد ديد كه تو در اين ميان به كدام يك عنايت خواهى داشت ! [ تلويحا مىگويد : چون عبادت زاهد سبب عجب و خودبينى اوست ارزشى ندارد و تو به من توجه خواهى كرد ؛ زيرا كه در عين مستى در اوج نياز هستم . ]
4 - اگر زاهد به دنياى رندى راه نيابد ، عذرش پذيرفته است ؛ زيرا كه عشق ، دنيايى است كه راه يافتن به آن نيازمند هدايت است !
5 - من كه شبها با دف و چنگ راهزن پارسايى و زهد بودهام ، اكنون چگونه ممكن است سر به راه شوم ؟ اين چه سخنى است ؟ [ مىگويد : من شبها به جاى زهد و پرهيزگارى ، با دف و چنگ به لهو و لعب مشغول بودهام . چه انتظار است كه اكنون آدم پرهيزگارى شوم ؟ سر به راه شدن ، كنايه از اصلاح شدن و به راه خير و صلاح رفتن است . ]
6 - ازآنرو بندهى پير مغان هستم كه مرا از جهل و نادانى مىرهاند . پير ما هر چه كند عين لطف و عنايت است .
7 - ديشب ، از اين غصه خواب به چشمانم نيامد كه رفيقى مىگفت : مستى حافظ ، جاى گله و شكايت دارد ! [ از اين كه رفيقى كه حافظ را مىشناسد و از مستى او شكايت مىكند ، غمگين و گلهمند است . يعنى ، رفيقى كه حافظ را مىشناسد ، طبعا بايد بداند كه حافظ هميشه مست است و اين امرى بديهى است و جاى تعجب و گله ندارد ! ]
159 - شيوهى رندان
نقدِ صوفى نه همه صافىِ بىغش باشد * اى بسا خرقه كه مستوجب آتش باشد
صوفى ما كه ز ورد سحرى مست شدى * شامگاهش نگران باش كه سرخوش باشد
خوش بُوَد گر محكِ تجربه آيد به ميان * تا سيهروى شود هر كه در او غش باشد
خطِ ساقى گر از اين گونه زند نقش بر آب * اى بسا رُخ كه به خونابه منقّش باشد