تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 271

مساهمون:

ص٢٧١
3 - اى مرواريد يكتاى گران‌بها ، آخر تو در كجايى كه از غم تو چشم عاشقان به دريا تبديل شده است . [ با توجه به اين كه مرواريد در درياست ، شاعر ، معشوق را به گوهر و مرواريد مانند مىكند و چشم گريان مردم را ، از شدت اشك ريختن ، به دريايى كه مرواريد بايد در آن قرار گيرد . حاصل معنى اين كه ، چشم عاشقان از غم تو ، اى معشوق ، گريان است . ] 4 - اگر ميل نشستن بر لب جوى و تماشا دارى ، بيا كه از پاى هر مژه‌ى من جوى آبى روان است ! [ شدت گريه‌ى خود را با اين تصوير خيالى بازمىگويد كه اشك جارى از هر مژه را مانند جوى آب مىبيند . ] 5 - مانند گل و شراب ، لحظه‌اى از پرده بيرون بيا و به جمع ما بپيوند ؛ زيرا معلوم نيست كه بار ديگر ديدارى حاصل شود . [ از پرده بيرون آمدن ، يعنى جلوه‌گر شدن و حجاب را كنار زدن . خطاب به معشوق مىگويد : مانند گل كه از پرده‌ى غنچه و مانند شراب كه از حجاب خم بيرون مىآيد ، تو هم از پرده‌ى غيب بيرون بيا و جمالت را بر ما بنماى . ] 6 - آرزو مىكنم ، سايهء بلند گيسوى تو ، هميشه بر سر من باشد ؛ زيرا كه آرامش دل شيدا و بىقرار من ، در همين سايه ممكن است . [ ظلّ ممدود ( - سايهء بلند و كشيده ) تعبير قرآنى و برگرفته از آيه‌ى 30 سوره‌ى واقعه است . گيسوى بلند يار را به درختى مانند مىكند كه سايهء گسترده‌ى آن آرامش‌بخش دل‌هاى بىقرار است . ] 7 - چشمت از روى ناز و تكبر به حافظ توجهى ندارد . آرى ، سر سنگين و بىاعتنا بودن ، صفت چشم زيباى مست و خمار است . [ نرگس رعنا در مصراع دوم ، استعاره از چشم خمار و زيباست . ]

158 - ره ميخانه

من و انكار شراب ؟ اين چه حكايت باشد ؟ * غالباً اين‌قدرم عقل و كفايت باشد !
تا به غايت رهِ ميخانه نمىدانستم * ورنه مستورىِ ما تا به چه غايت باشد ؟
زاهد و عجب و نماز و من و مستىّ و نياز * تا تو را خود ز ميان با كه عنايت باشد
زاهد ار راه به رندى نبرد معذور است * عشق كارىست كه موقوفِ هدايت باشد
من ك شب‌ها رهِ تقوا زده‌ام با دف و چنگ * اين زمان سر به ره آرم ؟ چه حكايت باشد !
بنده‌ى پير مغانم كه ز جهلم برهاند * پيرِ ما هر چه كند عين عنايت باشد
دوش از اين غصّه نخفتم كه رفيقى مىگفت * حافظ ار مست بود جاىِ شكايت باشد
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 271 | شمس الدين حافظ