تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 269

مساهمون:

ص٢٦٩

156 - دريغ قافله‌ى عمر !

به حُسن خلق و وفا كس به يار ما نرسد * تو را در اين سخن انكارِ كار ما نرسد
اگر چه حُسن‌فروشان به جلوه آمده‌اند * كسى به حُسن و ملاحت به يارِ ما نرسد
به حقِّ صحبت ديرين كه هيچ محرم راز * به يارِ يك‌جهتِ حق‌گزارِ ما نرسد
هزار نقش برآيد ز كلكِ صُنع و يكى * به دلپذيرىِ نقشِ نگارِ ما نرسد
هزار نقد به بازارِ كاينات آرند * يكى به سكه‌ى صاحب عيارِ ما نرسد
دريغ قافلهء عُمر كآن چنان رفتند * كه گردِشان به هواىِ ديارِ ما نرسد
دلا ز رنجِ حسودان مرنج و واثق باش * كه بَد ، به خاطرِ امّيدوارِ ما نرسد
چنان بزى كه اگر خاكِ ره شوى كس را * غبارِ خاطرى از رهگذارِ ما نرسد
بسوخت حافظ و ترسم كه شرحِ قصّهء او * به سمع پادشهِ كامگارِ ما نرسد
1 - هيچ‌كس ، از نظر زيبايى و خوش‌خلقى و وفادارى به يار ما نمىرسد . تو نمىتوانى اين سخن و حقيقت را انكار كنى . [ قزوينى ، حسن و خلق ضبط كرده است . ] 2 - اگر چه مدعيان زيبايى به جلوه‌گرى و خودنمايى پرداخته‌اند ، اما كسى از جهت زيبايى و ملاحت به يار ما نمىرسد . 3 - به حق دوستى ديرين سوگند كه هيچ محرم راز به يار يكدل و يكرنگ ما - كه حق دوستى را به جاى مىآورد - نمىرسد . 4 - از قلم آفرينش ، هزار نقش زيبا پديد مىآيد ، اما هيچ‌كدام به زيبايى و دلپذيرى تصوير چهره‌ى يار ما نيست . [ نگار خود را يكى از تابلوهاى نقاش هستى مىبيند كه از همه‌ى آن‌ها زيباتر است . ] 5 - هزار سكه به بازار جهان هستى مىآورند ، اما هيچ‌كدام به سكه‌ى صاحب عيار ما ( سكه‌اى كه عيار بالايى دارد ) نمىرسد . [ صاحب عيار ، ايهام دارد و مقصود از آن قوام الدين محمد ، وزير شاه شجاع است ، كه محبوب و مورد توجه شاعر بوده است . ] 6 - افسوس كه كاروانيان عمر آن چنان رفتند كه حتى گردى از گذر شتابان آن‌ها به هواى ديار ما نمىرسد . [ عمر را به كاروانى مانند مىكند كه به سرعت مىگذرد و چنان زود فاصله مىگيرد كه گرد حاصل از حركت كاروان هم ديده نمىشود . مقصود آن كه كاروانيان آن چنان رفتند كه نشانى هم از آنان باقى نماند . ]