بهاران زدن ، كنايه از بخشش بىكران شاه است كه ابر بهارى را - كه مظهر بخشندگى است - به مسخره مىگيرد . ]
11 - از هنگامى كه جام شراب مفتخر شد كه در دست شاه قرار گيرد ، روزگار به ياد مىگساران جام شادى نوشيد .
12 - آن روز ، پيروزى او آشكار شد كه با شمشير بران خود ، به تنهايى بر صف دشمن زد و هزاران نفر را كشت ؛ مانند خورشيد كه با طلوع خود هزاران ستاره را مىسوزاند و محو مىكند .
13 - اى دل ، طول عمر و پايدارى حكومت او را از خدا درخواست كن زيرا كه آسمان ، سكهى خوشبختى را در همهى دوران به نام او زده است . [ خوشبختى را به سكهاى مانند مىكند كه در تمام دوران رايج است و نام شاه بر آن حك شده است . ]
154 - گلبانگ سربلندى
راهى بزن كه آهى بر سازِ آن توان زد * شعرى بخوان كه با او رطل گران توان زد
بر آستانِ جانان گر سر توان نهادن * گلبانگِ سربلندى بر آسمان توان زد
قد خميدهى ما سهلت نمايد امّا * بر چشمِ دشمنان تير از اين كمان توان زد
در خانقه نگنجد اسرارِ عشقبازى * جامِ مىِ مُغانه هم با مُغان توان زد
درويش را نباشد برگِ سراى سلطان * ماييم و كهنهدلقى كآتش در آن توان زد
اهل نظر دو عالم در يك نظر ببازند * عشق است و داوِ اوّل بر نقدِ جان توان زد
گر دولتِ وصالت خواهد درى گشودن * سرها بدين تخيّل بر آستان توان زد
عشق و شباب و رندى ، مجموعهى مراد است * چون جمع شد معانى گوى بيان توان زد
شد رهزنِ سلامت زلف تو وين عجب نيست * گر راهزن تو باشى صد كاروان توان زد
حافظ به حقِّ قرآن كز شيد و زرق بازآى * باشد كه گوىِ عيشى در اين جهان توان زد
1 - اى مطرب ، آهنگى بنواز كه بتوان با ساز آن آهى كشيد و شعرى بخوان كه با شنيدن آن بتوان جام بزرگ شراب را نوشيد .
2 - اگر بتوانيم سر بر آستان جانان بنهيم ، مىتوانيم با سربلندى ، فرياد خود را به آسمان برسانيم .