13 - اى توانگر به خاطر خدا رحمى كن ؛ زيرا كه درويش سر كوى تو ، درگاه ديگرى نمىشناسد و راه ديگرى را در پيش نمىگيرد .
14 - به خاطر اين شعر با طراوت و دلنشين كه سرودهام ، از شاهنشاه در شگفتم كه چرا سر تا پاى حافظ را طلا نمىگيرد ! [ يعنى چرا شعر او را به بهاى گزاف نمىخرد و صلهى گرانبهايى به او نمىدهد . ]
150 - ماه تمام
ساقى ار باده از اين دست به جام اندازد * عارفان را همه در شربِ مدام اندازد
ور چنين زيرِ خمِ زلف نهد دانهى خال * اى بسا مرغِ خرد را كه به دام اندازد
اى خوشا دولتِ آن مست كه در پاىِ حريف * سر و دستار نداند كه كدام اندازد
زاهدِ خام كه انكار مى و جام كند * پخته گردد چو نظر بر مىِ خام اندازد
روز در كسبِ هنر كوش كه مى خوردنِ روز * دلِ چون آينه در زنگِ ظلام اندازد
آن زمان وقتِ مىِ صبح فروغ است كه شب * گرد خرگاهِ افق پردهى شام اندازد
باده با محتسب شهر ننوشى زنهار * بخورَد بادهات و سنگ به جام اندازد
حافظا سر ز كُلَهگوشهء خورشيد برآر * بختت ار قرعه بدان ماهِ تمام اندازد
1 - اگر ساقى به همين شيوه شراب در جام بريزد ، همهى عارفان را به نوشيدن دائمى مىكشاند .
2 - و اگر به همينگونه ، خال خود را زير حلقهى گيسو قرار دهد ، عقل و خرد بسيارى را - مانند پرنده - به دام خواهد افكند . [ گيسوى يار را به دام و خالى را كه در ميان حلقه گيسوى اوست ، به دانه تشبيه كرده و خردمندان را به پرندگانى كه با ديدن دانه به دام مىافتند . ]
3 - خوشا به حال آن مست نيكبختى كه از شدت مستى و سرخوشى ، نداند كه سر يا دستار را در پاى حريف بيندازد . [ رسم چنين بوده كه در مجلس بادهخوارى ، پس از شنيدن وعظ و سماع و هنگام غلبهى حالات سكر ، خرقه و دستار را در پاى حريف مىافكندهاند . ( نقل به مضمون از دكتر هروى - شرح غزلهاى حافظ . ) ]
4 - زاهد بىتجربه در عالم عشق كه شراب و جام را ناپسند مىدارد ، وقتى كه به شراب خام نگاه