1 - جهان ، سراسر به اين نمىارزد كه لحظهاى را با غم سپرى كنى . جامهى ما را در ازاى شراب به فروش كه بيش از اين هم نمىارزد .
2 - آفرين بر سجادهء تقوا ، كه به يك جام شراب نمىارزد ! و آن را در كوى مىفروشان در ازاى يك جام بر نمىدارند ! [ آفرين را در مقام طنز و طعنه مىگويد . منظور اين است كه اين سجادهء تقوا عجب چيزى است كه آن را حتى به يك جام نمىخرند ! ]
3 - نگهبان درگاه دوست ، مرا بسيار سرزنش كرد كه روى از اين درگاه بردار ! چه بر سر ما آمده كه به اندازهى خاك درگاه ارزش نداريم ؟ [ رخ برتافتن ، يعنى روى برگرداندن و برگشتن . رقيب در واقع عاشق را تحقير مىكند كه تو شايستهى اين درگاه نيستى . ]
4 - شكوه تاج سلطانى كه بيم از دست دادن جان در آن نهفته شده ، كلاه زيبا و دلپذيرى است اما به ترك سر و جان نمىارزد .
5 - در آغاز كار ، رفتن به دريا به اميد سود بردن ، چه آسان به نظر مىرسيد ! اما ، خطا كردم كه اين توفان به صد گوهر نمىارزد . [ مقصود اين است كه حتى به دست آوردن صدها گوهر ، ارزش آن را ندارد كه خود را به خطر توفان بيندازيم . ]
6 - بهتر آن است كه از مشتاقان و علاقهمندان خود روى برگردانى ( و به حرف آنان گوش نكنى ) زيرا كه شادى حاصل از تسلط بر جهان به غم نگهدارى لشكر نمىارزد . [ شارحان نوشتهاند كه اين غزل ظاهرا خطاب به شاه شيخ ابو اسحاق است و او را بر حذر مىدارد از اين كه حرف اطرافيان و دوستان خود را - كه او را به جنگ و لشكركشى ترغيب مىكردند - گوش كند . ]
7 - مانند حافظ ، شيوهى قناعت را در پيش گير و از دنياى پست بگذر ؛ زيرا ، كه يك جو منّت دونان دو صد من زر نمىارزد . [ دو صد من زر به اين نمىارزد كه به اندازهى يك جو از فرومايگان منت بكشى . ]
152 - تماشاگه راز
در ازل پرتوِ حسنت ز تجلّى دم زد * عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوهاى كرد رُخَت ديد ملَك عشق نداشت * عينِ آتش شد از اين غيرت و بر آدم زد
عقل مىخواست كز آن شعله چراغ افروزد * برقِ غيرت بدرخشيد و جهان برهمزد
مدّعى خواست كه آيد به تماشاگهِ راز * دستِ غيب آمد و بر سينهى نامحرم زد