تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 258

مساهمون:

ص٢٥٨

149 - مهر مهرويان

دلم جز مهرِ مهرويان طريقى بر نمىگيرد * زِ هَر در مىدهم پندش و ليكن در نمىگيرد
خدا را اى نصيحت‌گو حديثِ ساغر و مِىْ گو * كه نقشى در خيالِ ما از اين خوش‌تر نمىگيرد
بيا اى ساقىِ گل‌رخ بياور باده‌ى رنگين * كه فكرى در درونِ ما از اين بهتر نمىگيرد
صُراحى مىكشم پنهان و مردم دفتر انگارند * عجب گر آتش اين زرق در دفتر نمىگيرد
من اين دلقِ مرقّع را بخواهم سوختن روزى * كه پيرِ مىفروشانش به جامى بر نمىگيرد
ازآن‌رو هست ياران را صفا ها با مىِ لعلش * كه غير از راستى نقشى در آن جوهر نمىگيرد
سر و چشمى چنين دلكش تو گويى چشم از او بَردوز * برو كاين وعظِ بىمعنى مرا در سر نمىگيرد
نصيحت‌گوىِ رندان را كه با حكمِ قضا جنگ است * دلش بس تنگ مىبينم مگر ساغر نمىگيرد ؟
چه خوش صيدِ دلم كردى بنازم چشم مستت را * كه كس مرغانِ وحشى را از اين خوش‌تر نمىگيرد
سخن در احتياجِ ما و استغناى معشوق است * چه سود افسونگرى اى دل كه در دلبر نمىگيرد ؟
من آن آيينه را روزى به دست آرم سكندروار * اگر مىگيرد اين آتش زمانى ور نمىگيرد !
خدا را رحمى اى منعم كه درويشِ سرِ كويت * درى ديگر نمىداند رهى ديگر نمىگيرد
بدين شعرِ ترِ شيرين ز شاهنشه عجب دارم * كه سر تا پاىِ حافظ را چرا در زر نمىگيرد
1 - دلم به راهى جز راه عشق ورزيدن به ماهرويان نمىرود و هر گونه كه پندش مىدهم در او اثر نمىكند ! 2 - اى نصيحت‌گو ، به خاطر خدا فقط از جام و شراب سخن بگو ؛ زيرا كه هيچ نقشى بهتر از نقش جام و مى در خاطر ما نمىنشيند ! 3 - اى ساقى گل‌رخ ! بيا و شراب رنگين بياور ؛ زيرا كه فكرى بهتر از نوشيدن شراب در ذهن ما شكل نمىگيرد . 4 - تنگ شراب را پنهانى حمل مىكنم و مردم گمان مىكنند كه دفتر شعر است ؛ عجب است اگر آتش اين رياكارى دفتر شعر را نمىسوزاند . [ اشاره به اوضاع روزگار خود دارد و مىگويد : از ترس محتسب ، جام و تنگ شراب را پنهانى به همراه خود مىبرم . و آنگاه ، به بهانه‌ى پنهان‌كارى خود زبان به انتقاد از رياكاريهاى جامعه مىگشايد ! ]