خرگهى ، استعاره از معشوق زيباست . يعنى معشوق را به ماهى تشبيه كرده كه نه در آسمان ، بلكه در سراپرده و خرگاه منزل دارد . ]
7 - حافظ ، پرچم پيروزى را به آسمان برافراشت ؛ زيرا كه به بارگاه شاهنشاه پناه برد . [ نسخههاى ديگر ، به جاى « رساند رايت منصور » ، ضبط كردهاند كه در آن صورت رايت منصور نهاد جمله و حافظ در نقش منادايى قرار مىگيرد . منصور هم ايهام دارد : نخست ، پيروز و ديگر شاه منصور برادرزادهى شاه شجاع كه مطابق قراين تاريخى با عموى خود صلح مىكند و به بارگاه او مىپيوندد و شاعر تلويحا به اين موضوع نيز اشاره دارد . بنابراين ، مىگويد : پرچم شاه منصور - هنگامى كه به شاه شجاع پيوست - به نشانه شادى و پيروزى به آسمان برافراشته شد . ]
148 - مى الست
يارم چو قدح به دست گيرد * بازارِ بتان شكست گيرد
هركس كه بديد چشمِ او ، گفت : * كو محتسبى كه مست گيرد ؟
در بحر فتادهام چو ماهى * تا يار مرا به شست گيرد
در پاش فتادهام به زارى * آيا بود آن كه دست گيرد ؟
خرّم دل آن كه همچو حافظ * جامى ز مىِ الست گيرد
1 - هنگامى كه يار من جام شراب به دست مىگيرد ، بازار جلوهگرى زيبارويان از رونق مىافتد .
2 - هركس كه چشم مست او را ديد ، گفت : محتسب كجاست تا اين مست را بازداشت كند ! [ مست در مصراع دوم ، استعاره از چشم معشوق است . در توضيح شدت خمارى چشم يار ، آن را به آدمى كاملا مست مانند مىكند كه افراد به ديدن او ، مىخواهند محتسب را خبر كنند ! ]
3 - خود را - مانند ماهى - به دريا افكندهام به اين اميد كه به دام او بيفتم . [ او مرا با قلاب ماهيگيرى شكار كند . مقصود آن است كه براى جلب نظر يار و رسيدن به او به هر كارى دست مىزنم . ]
4 - خوشا به حال كسى كه مانند حافظ ، جامى از شراب الست بنوشد . [ جام الست ، يعنى شراب عشق الهى . دربارهى الست بنگريد به واژهنامهى غزلها در پايان كتاب . ]