تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 261

مساهمون:

ص٢٦١
كند ، آزموده مىشود و از مخالفت خود دست بر مىدارد . 5 - در روز براى كسب هنر و فضيلت بكوش ؛ زيرا كه شراب نوشيدن در روز دل شفاف تو را دچار تيرگى مىكند . [ دل را به آينه و تاريكى را به زنگار آينه مانند مىكند و مىگويد : آينه‌ى دل بر اثر شراب نوشيدن در روز ( كه زمان كار و تلاش است ) زنگار مىگيرد و كدر مىشود . ] 6 - زمانى براى نوشيدن شراب درخشان مناسب است كه شب فرا رسيده و پرده‌ى تاريكى ، سراسر افق را پوشانده باشد . [ خرگاه افق و پرده‌ى شام ، هر دو تشبيه است . افق را به خرگاه يعنى سراپرده مانند كرده و شب را مانند پرده‌ى تاريكى مىبيند كه گرد اين خرگاه افكنده شده است . ] 7 - هش دار ! مبادا كه با محتسب شهر شراب بنوشى ؛ زيرا كه با تو باده مىنوشد اما در پايان با سنگ جام شرابت را مىشكند . [ در عين حال ، سنگ در جام افكندن ، كنايه از پيمان‌شكنى است و يادآور ضرب المثل معروف نمك خوردن ، نمكدان را شكستن ! ] 8 - اى حافظ ، اگر بخت تو قرعه‌ى فال را به نام آن دلبر زيبا - كه مانند ماه تمام است - بزند ، آن چنان سر بر افراز كه سرت به گوشه‌ى خورشيد برسد . [ يعنى اگر بخت يار شد و به ديدار دلدار رسيدى احساس سرافرازى كن . سر از كلاه گوشه‌ى خورشيد بر آوردن ، كنايه از سرفرازى بسيار و ماه تمام در مصراع دوم ، استعاره از دلبر زيباست . ]

151 - شكوه تاج سلطانى

دمى با غم بسربردن جهان يكسر نمىارزد * به مى به فروش دلقِ ما كز اين بهتر نمىارزد
به كوىِ مىفروشانش به جامى بر نمىگيرند * زهى سجّادهء تقوا كه يك ساغر نمىارزد
رقيبم سرزنش‌ها كرد كز اين باب رخ برْتاب * چه افتاد اين سرِ ما را كه خاكِ در نمىارزد
شُكُوهِ تاج سلطانى كه بيمِ جان در او درج است * كلاهى دلكش است امّا به تركِ سر نمىارزد
چه آسان مىنمود اوّل غمِ دريا به بوىِ سود * غلط كردم كه اين طوفان به صد گوهر نمىارزد
تو را آن بِهْ كه روىِ خود ز مشتاقان بپوشانى * كه شادىِّ جهانگيرى غمِ لشكر نمىارزد
چو حافظ در قناعت كوش وز دنيىِّ دون بگذر * كه يك جو منّتِ دونان دو صد من زر نمىارزد