تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 263

مساهمون:

ص٢٦٣
ديگران قرعه‌ى قسمت همه بر عيش زدند * دلِ غم ديده‌ى ما بود كه هم بر غم زد
جانِ عِلوى هوسِ چاه زنخدانِ تو داشت * دست در حلقه‌ى آن زلفِ خم اندر خم زد
حافظ آن روز طرب‌نامه‌ى عشق تو نوشت * كه قلم بر سرِ اسباب دلِ خرّم زد
1 - در روز ازل كه پرتو جمال تو جلوه‌گر شد ، عشق پديد آمد و آتش شور و هيجان را در سراسر جهان افكند . [ به جلوه‌گر شدن جمال حق اشاره دارد كه به پيدايش شور و غوغا در جهان هستى منجر شد . ] 2 - چهره‌ات يك‌بار جلوه‌گر شد و پى برد كه فرشته فاقد عشق است ، ازاين‌رو آتش غيرت در وجودش درخشيد و بر جان آدم افتاد . [ غزل ، آكنده از موضوعات عرفانى و ناظر به جلوه‌ى جمال حق در روز الست است كه منجر به پيدايش عشق شد و چون بار امانت عشق را - به تعبير قرآن احزاب / 72 - هيچ موجودى تحمل نكرد ، آن را به آدم هديه كرد . ] 3 - عقل مىخواست از شعله‌ى عشق چراغى روشن كند و از آن بهره‌مند شود ، اما برق غيرت حق درخشيد و جهان را برهم‌زد . [ يعنى ، چنان شد كه عقل نتواند از شعله‌ى عشق بهره گيرد . ] 4 - مدعى مىخواست كه به تماشاگه راز بيايد ( و از اسرار عشق چيزى در يابد ) ، اما چون نامحرم بود ، دست غيب بر سينه‌ى او زد و او را از تماشاگه راز بيرون راند . [ مدعى ، به قرينه‌ى بيت پيشين ، همان عقل است . مىگويد : دست غيب به عقل اجازه نداد كه وارد قلمرو پررازورمز عشق و از آن بهره‌مند شود . ] 5 - قرعه‌ى قسمت ديگران همه بر شادى اصابت كرد ، تنها دل غم‌ديدهء ما بود كه بر غم قرعه زد و جز غم نصيبى نبرد . 6 - جان آسمانى ، آرزو داشت كه در چاه زنخدان تو افتد ، ازاين‌رو دست در حلقه‌ى آن زلف خم اندر خم زد . [ شاعر فرورفتگى چانهء يار را به چاه مانند كرده و جان را به كسى كه مشتاق رفتن به درون چاه است . براى رفتن به درون چاه از طناب استفاده مىكرده‌اند . ازاين‌رو زلف يار را به طنابى مانند مىكنند كه جان علوى براى رفتن به درون چاه زنخدان يار ، از آن مىآويزد . مقصود آن است كه جان كه جوهرى آسمانى است آرزو مىكند كه به دنياى خاكى بيايد و براى رسيدن به اين هدف عشق يار را وسيله قرار مىدهد . به تعبير عرفانى : علت آمدن جان به جهانِ خاك ، عشق بود . ] 7 - حافظ ، نامه‌ى شادىبخش عشق تو را آن روز نوشت كه از همه‌ى اسباب و عوامل شادى دست كشيد . [ يعنى با گزينش عشق و انتخاب غم عشق ، ( و به تعبير ديگر شادى عشق ) از هر آن چه موجب شادى دل مىشود ، گذشت . ]
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 263 | شمس الدين حافظ