5 - من اين خرقهى وصله وصله را روزى خواهم سوزاند ؛ زيرا كه پير مىفروشان آن را به بهاى يك جام هم بر نمىدارد . [ دلق مرقّع ( يا ملمّع ) جامهى خاص صوفيان است كه شاعر به سبب رياكارى صوفيه ، به آن به ديدهى تحقير نگاه مىكند و مىگويد : اين جامه و خرقهاى است كه به يك جام شراب نمىارزد ؟ ! ]
6 - ازآنرو ياران ، با شراب سرخ او ( پير مىفروشان ) صفا و صميميت بسيار احساس مىكنند كه جز راستى ، نقش ديگرى در شراب او به چشم نمىخورد . [ يعنى شراب او به مصداق آن كه گفتهاند :
« مستى و راستى » موجد راستى و صفاست و در ذات و جوهرهى آن ، نقش ديگرى وجود ندارد . ]
7 - به من مىگويى از سر و چشمى چنين دلكش و زيبا ، چشم بپوشم و به آن ننگرم ، برو و مرا رها كن كه اين پند بىمعنى در ذهن من نمىنشيند و اثر نمىكند !
8 - نصيحتگوى رندان را كه با قضاى الهى سر جنگ دارد ، بسيار دلتنگ مىبينم ! حتما شراب نمىنوشد ! [ زيرا اگر شراب بنوشد دلتنگىاش از بين مىرود ! ]
9 - ميان خنده مىگريم ؛ زيرا كه در اين مجلس مانند شمع ، زبان آتشينى دارم اما سخنم در كسى اثر نمىكند ! [ در برخى نسخهها آغاز مصراع اول « ميان خنده مىگريم » ضبط شده كه به لحاظ تصويرى و معنايى مناسبتر است . خندهى شمع ، شعله كشيدن آن و گريهاش ذوب شدن موم آن است . شمع ، اول شعله مىكشد و بعد بر اثر حرارت ذوب مىشود ، پس اول مىخندد و بعد مىگريد .
بر اين اساس شاعر خود را به شمع مانند مىكند كه خوشحال و خندان است اما چون سخنش در مخاطبان نمىگيرد ، متأثر است و مىگريد . ]
10 - چشم مستت را بنازم كه با تير نگاهت چه خوب دلم را صيد كردى ! كسى پرندهى وحشى را بهتر از اين شكار نمىكند ! [ مرغان وحشى ، استعاره از دلهاى عاشقان است . ]
11 - از نيازمندى ما و بىنيازى معشوق ، سخن در ميان است . اى دل ، نيرنگ چه سودى دارد ، در حالى كه در دلبر اثر نمىكند ؟ [ چون يار از ما بىنياز است ، افسونگرى براى جلب نظر او سودى ندارد ! ]
12 - سرانجام ، روزى من آيينهى اسكندر را به دست مىآورم ، اگر چه آتش آن زمانى روشن و زمانى ديگر خاموش باشد . [ آيينهى اسكندر ، علاوه بر آن كه آيينهى محدب بزرگى بوده بر بالاى برجى كه آمد و شد كشتىها در آن منعكس و كنترل مىشده است ، به روايت سفرنامهى ناصر خسرو ساختمان اين آيينهها به گونهاى بوده كه اگر كشتى دشمن به مقابل آن مىرسيد شعلهى آتشى از آن جدا مىشد و كشتى را مىسوزاند . از نظر عرفانى آيينهى اسكندر همان دل عارف است و بر اين اساس مىگويد : من سرانجام دلى را كه آيينهى جمال حق است به دست خواهم آورد ، چه آتش عشق در آن بيفتد و چه نيفتد . ]
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 259
مساهمون: شمس الدين حافظ
ص٢٥٩