1 - باد صبا ، سحرگاهان بويى از زلف يار با خود مىآورد و با بوى زلف او ، به دل شوريدهى ما هيجان و سرزندگى مىبخشيد .
2 - من تصوير قامت صنوبرى او را از برابر ديدگانم دور كردم ؛ زيرا كه غم عشق او هر لحظه موجب غم و رنج من مىشد . [ چشم خود را به باغى و قامت موزون يار را به درخت صنوبرى در اين باغ مانند مىكند و مىگويد : چون هر گلى از اين درخت مىشكفد ، غم و حسرت مرا دامن مىزند ، آن را از اين باغ كندم ! ]
3 - به روشنى و آشكارا مىديدم كه نور ماه - بر فراز قصر يار - از شرم چهرهى درخشان او ، رو به ديوار مىآورد و چهره پنهان مىكرد . [ خورشيد در مصراع دوم ، استعاره از روى يار است . مىگويد :
چهرهى يار مانند خورشيد مىدرخشيد و ماه با ديدن آن چهرهى درخشان ، احساس شرمندگى مىكرد و از شرم روى بر مىگرداند . ]
4 - از بيم آن كه عشقش وجودم را غارت كند ، دل خونينم را رها كردم . اما دلم - در حالى كه از آن خون مىريخت - به همان راه نخستين ، راه عشق - روى مىآورد .
5 - به گفتهى مطرب و ساقى - كه از يار سخن مىگفتند - گاهوبىگاه از مجلس بيرون مىرفتم ؛ زيرا كه قاصد از آن راه سخت و ناهموار ، به دشوارى خبر مىآورد . [ صورت قضيه چنين است كه عاشق شاعر - در مجلس طرب و مىنوشى در انتظار آمدن يار است و هرگاه كه مطرب و ساقى به يار اشاره مىكنند ، انتظار و هيجان او بيشتر مىشود و از مجلس بيرون مىرود و چشم به راه مىدوزد . يعنى تصوير عاشقى كه در هيجان و اضطراب ناشى از انتظار - ميان يأس و اميد - به سر مىبرد . اما معناى ديگرى كه مىتوان اراده كرد ، اين است كه برون رفتن را « از خود بيرون رفتن » ، يعنى « از خود بىخود شدن » معنى كنيم . در اين صورت ، مىگويد : با شنيدن صداى مطرب و ساقى كه از يار سخن مىگفتند ، از شدت هيجان بىهوش مىشدم ؛ زيرا كه قاصد به سختى از كوى او پيام مىآورد و من نگران بودم كه او نيايد . ]
6 - اگر جانان ما را به تسبيح و ذكر خدا وامىداشت و يا برايمان زنّار كفر مىآورد ، همه بخششى از روى لطف و احسان بود .
7 - آفرين بر چين ابروى او ، كه اگر چه بيمار و ناتوانم كرده ، اما ناز و كرشمهى ابروانش براى من بيمار پيام سلامتى و عافيت مىآورد .
8 - ديشب از بادهنوشى حافظ ، تعجب مىكردم اما او را بازنمىداشتم ؛ زيرا كه در بادهنوشى ، صوفيانه عمل مىكرد . [ ظاهرا يعنى پنهانى باده مىنوشيد . ]
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 255
مساهمون: شمس الدين حافظ
ص٢٥٥