تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 254

مساهمون:

ص٢٥٤
دوا آورد . [ يعنى ساقى آمده و ناز و كرشمه‌اش شفا و دواى توست . ] 7 - اى شيخ ، من مريد پير مغانم ، از من مرنج ؛ زيرا كه تو وعده كردى و او به وعده وفا كرد . [ يعنى پير مغان اهل وعده‌هاى بىاساس نيست ، اما تو وعده مىدهى و به آن عمل نمىكنى . به نوشتهء دكتر هروى : « ظاهرا مقصود از وعده‌ى شيخ ، بهشت است كه پير مغان آن را در اين جهان براى شاعر عملى ساخته است . از وعده‌هاى دور شيخ فعلا چيزى نصيب شاعر نمىشود ، ولى مجالس بزم پير مغان هم اكنون او را سرخوش مىدارد . » ] 8 - تنگ چشمى آن ترك جنگجو را بنازم كه از همه جا بر من درويش يك‌قبا حمله آورد ! [ ترك ، هم به معناى زيبارو و هم‌نژاد و طايفه هر دو منظور نظر است . بر اين اساس تنگ چشمى ، ايهام دارد : نخست معناى كنايى آن ، يعنى خسّت و تنگ نظرى و ديگر معناى واقعى آن كه اشاره به چشمان طايفه‌ى ترك دارد ، كه مورّب و تنگ است . در هر حال طنز و طعنه‌اى است بر اين كه چرا اين ترك جنگى تنگ چشم ، به جاى توانگران به من درويش يك‌قبا حمله آورده است ؟ ! ] 9 - اكنون ، آسمان با رغبت تمام نسبت به حافظ اظهار بندگى مىكند ؛ زيرا كه حافظ به درگاه شما روى آورده و از دولت شما برخوردار شده است . [ مقصود آن كه چون حافظ به درگاه شما روى آورده از چنان بخت بلند و مقام والايى برخوردار شده كه آسمان با عظمت ، خود را غلام او به شمار مىآورد . ]

146 - باغ ديده

صبا وقتِ سحر بويى ز زلفِ يار مىآورد * دلِ شوريده‌ى ما را به بو در كار مىآورد
من آن شكلِ صنوبر را ز باغِ ديده بركَنْدم * كه هر گل كز غمش بشكفت محنت بار مىآورد
فروغِ ماه مىديدم ز بامِ قصرِ او روشن * كه رو از شرمِ آن خورشيد در ديوار مىآورد
ز بيمِ غارت عشقش دلِ پرخون رها كردم * ولى مىريخت خون و ره بدان هنجار مىآورد
به قولِ مطرب و ساقى برون رفتم گه‌وبىگه * كزان راه گران قاصد خبر دشوار مىآورد
سراسر بخششِ جانان طريقِ لطف و احسان بود * اگر تسبيح مىفرمود ، اگر زُنّار مىآورد
عفَا اللّه چينِ ابرويش اگر چه ناتوانم كرد * به عشوه هم پيامى بر سرِ بيمار مىآورد
عجب مىداشتم ديشب ز حافظ جام و پيمانه * ولى منعش نمىكردم كه صوفىوار مىآورد