مشكل خويش برِ پيرِ مغان بردم دوش * كاو به تأييدِ نظر حلِّ معمّا مىكرد
ديدمش خرّم و خندان قدحِ باده به دست * و اندر آن آينه صد گونه تماشا مىكرد
گفتم اين جامِ جهانبين به تو كى داد حكيم ؟ * گفت آن روز كه اين گنبد مينا مىكرد
بيدلى در همه احوال خدا با او بود * او نمىديدش و از دور خدا را مىكرد
اين همه شعبدهى خويش كه مىكرد اينجا * سامرى پيشِ عصا و يدِ بيضا مىكرد
گفت آن يار كز او گشت سرِ دار بلند * جرمش اين بود كه اسرار هويدا مىكرد
فيضِ روح القُدُس ار باز مدد فرمايد * ديگران هم بكنند آن چه مسيحا مىكرد
گفتمش سلسلهى زلفِ بُتان از پى چيست ؟ * گفت : حافظ گلهاى از دلِ شيدا مىكرد !
اين غزل ، آكنده از اصطلاحات و مفاهيم عرفانى است . جان مايهى سخن در اين غزل اين است كه دل ، جلوهگاه جمال يار و اسرار هستى است . دل ، آيينهاى است كه اگر پرورده و صيقلى شود جمال و جلال حق در آن متجلى مىشود . دل ، همان جام جم و جام جهاننماست . همان جامى كه تمامى امور و رموز جهان هستى را در آن و به يارى آن مىتوان ديد . همهى سالكان راه حق ، بالقوه از اين آينه و جام جهانبين برخوردارند . براى اين كه اين ويژگى بالقوّه ، بالفعل شود ، سير و سلوك و رياضت و پرورش وجود لازم است تا اين « گوهر فراتر از هستى » - يعنى دل - جلا يابد . رهروى كه در آغاز راه و در نخستين وادى طلب است ، سخت آرزومند برخوردارى از اين « جام جم » است ، غافل از آن كه « جام جم » در درون اوست . وقتى موضوع و « مشكل » را با « پير مغان » - يعنى سالك رهپيموده در هفت شهر عشق - در ميان مىگذارد ، به حقيقت موضوع پى مىبرد .
پس ، جام جم ، گوهر بيرون از صدف هستى ، قدح باده ، آينه و جام جهانبين ، در اين غزل ، يك چيز و آن دل است : دل صيقل يافته و به مرحلهى آينگى و كمال رسيده .
1 - دل ، سالها ، جام جم را از ما مىخواست و در حقيقت آن چه را كه خود داشت ، از بيگانه درخواست مىكرد .
2 - گوهر گرانبهايى را كه در صدف جهان هستى نمىگنجد ، از آنان كه در ساحل درياى حقيقت گم شدهاند ، تمنا مىكرد . [ كون و مكان به صدفى تشبيه شده و دل به گوهرى ، كه در اين صدف نمىگنجد و ناچار بيرون و فراتر از آن است . ]
3 - ديشب ، مشكل خود را به نزد پير مغان بردم . پير فرزانهاى كه به نيروى نظر و بينش عرفانى خود ، هر معمايى را حل مىكرد .