تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 247

مساهمون:

ص٢٤٧
3 - اشك من از بىمهرى يار به خون نشست و رنگ شفق به خود گرفت . بنگر كه بخت و طالع بىرحم و ستمگر با من چه كرد ! 4 - سحرگاهان ، برقى از منزل ليلى درخشيد و خرمن وجود مجنون را به آتش كشيد . [ با بهره‌گيرى از يك حادثه‌ى طبيعى ، يعنى برق زدن آسمان و افتادن شعله‌اى در خرمنى و سوزاندن آن ، نگاه ليلى را به برق و وجود مجنون را به خرمنى مانند كرده ، مىگويد : بنگر كه برق نگاه ليلى ، با خرمن وجود مجنون چه كرد ! ] 5 - اى ساقى ، به من جام شراب بده ؛ زيرا كه معلوم نيست كه نقش‌آفرين جهان غيب ، در پس پرده‌ى اسرار آفرينش ، چه نقش‌ها زده و چه نقشه‌ها كشيده است . [ ما از راز و رمز آفرينش و از سرنوشت خود بىخبريم ! ] 6 - كسى نمىداند در گردش پرگار نقاش غيب ، كه آسمان را اين گونه پرنقش و نگار آفريده ، چه رازها نهفته است . [ كسى از راز آفرينش آگاه نيست ! دايره‌ى مينايى ، استعاره از آسمان است . ] 7 - فكر عشق ، آتشى از غم در دل حافظ افكند و آن را سوزاند . بنگريد كه يار ديرينه با يار خود چه كرد ! [ مقصود از يار ديرينه ، همان آتش عشق است كه از ازل در دل سالك به امانت نهاده شده است . بنابراين معنى ساده‌تر اين است كه ، بنگر كه عشق با من چه كرد و چگونه مرا سوزاند ! ]

142 - راه مستانه

دوستان دختر رَز توبه ز مستورى كرد * شد سوىِ محتسب و كار به دستورى كرد
آمد از پرده به مجلس عرقش پاك كنيد * تا نگويند حريفان كه چرا دورى كرد
مژدگانى بده اى دل كه دگر مطربِ عشق * راهِ مستانه زد و چاره‌ى مخمورى كرد
نه به هفت آب كه رنگش به صد آتش نرود * آنچه با خرقه‌ى زاهد مِىِانگورى كرد
غنچه‌ى گلبنِ وصلم ز نسيمش بشكفت * مرغِ خوش‌خوان طرب از برگِ گلِ سورى كرد
حافظ ، افتادگى از دست مده زان كه حسود * عِرض و مال و دل و دين در سرِ مغرورى كرد
1 - دوستان ، دختر رز از پوشيدگى و مستورى توبه كرد و از محتسب اجازه گرفت كه آشكارا به كار بپردازد . [ دختر رز ، استعاره از شراب و دستورى به معناى پروانه و مجوز است . و مقصود از مستورى ، دو