تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 251

مساهمون:

ص٢٥١

144 - غبار ره بنشان

به سرِّ جامِ جم آن‌گه نظر توانى كرد * كه خاكِ ميكده كُحلِ بصر توانى كرد
مباش بىمى و مطرب كه زيرِ طاقِ سپهر * بدين ترانه غم از دل به در توانى كرد
گلِ مراد تو آن‌گه نقاب بگشايد * كه خدمتش چو نسيمِ سحر توانى كرد
گدايىِ در ميخانه طرفه اكسيريست * گر اين عمل بكنى ، خاك زر توانى كرد
به عزمِ مرحله‌ى عشق پيش نِهْ قدمى * كه سودها كنى ار اين سفر توانى كرد
تو كز سراىِ طبيعت نمىروى بيرون * كجا به كوىِ طريقت گذر توانى كرد
جمالِ يار ندارد نقاب و پرده ولى * غبارِ ره بنشان تا نظر توانى كرد
بيا كه چاره‌ى ذوقِ حضور و نظمِ امور * به فيض‌بخشى اهلِ نظر توانى كرد
ولى تو تا لبِ معشوق و جام مِىْ خواهى * طمع مدار كه كارِ دگر توانى كرد
دلا ز نورِ هدايت گر آگهى يا بى * چو شمع خنده‌زنان ترك سر توانى كرد
گر اين نصيحتِ شاهانه بشنوى حافظ * به شاهراهِ حقيقت گذر توانى كرد
1 - آنگاه مىتوانى به راز نهفته در جام جم پى ببرى كه خاك ميكده را سرمه‌ى چشم خود كنى . [ يعنى آن قدر دل‌بسته به ميكده باشى كه خاك ميكده مانند سرمه روشنگر چشم تو باشد . ] 2 - در زندگى ، هرگز بدون مى و مطرب مباش ؛ زيرا كه در زير سقف بلند آسمان با همين ترانه ( كه مطرب مىخواند ) مىتوانى غم را از دل خود دور كنى . 3 - آرزوى تو زمانى برآورده مىشود كه بتوانى خدمتگزار آن باشى ؛ يعنى در جهت رسيدن به آن تلاش كنى . [ با تشبيه آرزو به گل ، پاى نسيم سحر را به ميان مىكشد و مىگويد : آرزو مانند گل است . همان گونه كه شكوفا شدن گل مستلزم وزش نسيم سحرى است ، باز شدن گل آرزو هم نيازمند پويايى و تحرك است . ] 4 - گدايى در ميخانه ، اكسير و كيمياى عجيبى است . اگر اين كار را انجام دهى مىتوانى خاك را به طلا تبديل كنى . [ گدايى به معناى درخواست كردن است . مىگويد اگر آرزوهاى خود را در ميكده جست‌وجو و درخواست كنى مىتوانى كارهاى خارق‌العاده انجام دهى . ] 5 - به قصد رسيدن به وادى عشق ، قدمى پيش بگذار ؛ زيرا اگر به اين مرحله برسى سودها خواهى برد . [ عشق ، وادى يا مرحله‌ى دوم و يكى از مراحل مهم سير و سلوك عرفانى است . مراحل سلوك بر
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 251 | شمس الدين حافظ