4 - ديشب ، مرغ و ماهى از ناله و فرياد من نخوابيدند ، اما آن دلبر گستاخ حتى لحظهاى سر از خواب برنداشت . [ مقصود ، شدت بىاعتنايى معشوق نسبت به عاشق است . يعنى همه متوجه حال زار من شدند ، جز يار ! ]
5 - من مىخواستم ، مانند شمعى كه در برابر باد خاموش مىشود ، در پيش پاى او بميرم و جان فدا كنم ، اما او - مانند نسيم سحرى - بر من گذر نكرد . [ خود را به شمعى مانند كرده كه در رهگذار نسيم ايستاده تا نسيم بر او بوزد و او خاموش شود ( - بميرد ) اما نسيم به سوى او نمىوزد ! ]
6 - جان من ، كدام انسان سنگدل نالايقى است كه جان خود را مانند سپر در برابر ضربهى شمشير تو قرار ندهد ؟ [ يعنى كدام عاشق است كه نخواهد جان خود را فداى تو كند ؟ ]
7 - قلم زبان بريدهى حافظ ، تا ترك سر نكرد ، راز تو را در ميان انجمن با هيچكس نگفت . [ يعنى در ازاى افشاى راز تو ، سر خود را باخت . مقصود از ترك سر كردن قلم ، تراشيدن و قط زدن نوك قلم است . اين تصوير واقعى با تخيل شاعر در مىآميزد و به سر باختن قلم به سبب افشاى راز تبديل مىشود . ]
140 - سوداى دام عاشقى
دلبر برفت و دلشُدگان را خبر نكرد * يادِ حريفِ شهر و رفيقِ سفر نكرد
با بختِ من طريقِ مروّت فروگذاشت * يا او به شاهراهِ طريقت گذر نكرد
گفتم مگر به گريه دلش مهربان كنم * چون سخت بود در دلِ سنگش اثر نكرد
شوخى مكن كه مرغِ دلِ بىقرارِ من * سوداىِ دامِ عاشقى از سر به در نكرد
هركس كه ديد روىِ تو بوسيد چشمِ من * كارى كه كرد ديدهى من بىنظر نكرد
من ايستاده تا كنمش جان فدا چو شمع * او خود گذر به ما چو نسيمِ سحر نكرد
1 - دلبر - بىآن كه به عاشقان خود خبرى دهد - رفت و از همدم شهر و رفيق سفر خود يادى نكرد .
2 - يا بخت و اقبال من ، انصاف و جوانمردى را رها كرد يا او به شاهراه طريقت گذر نكرد ! [ مقصود از شاهراه طريقت ، همان راه عشق و محبت و مهربانى است . ]