تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 242

مساهمون:

ص٢٤٢
1 - دلم را برد و سپس روى خود را از من پنهان كرد . شما را به خدا بگوييد با چه كسى مىتوان اين گونه بازى كرد ؟ 2 - شب تنهايى و هجران او قصد جانم را داشت كه خيال روى او در حق من لطف‌هاى بىكران كرد و مرا از بلا رهانيد . 3 - چرا چون لاله خونين‌دل نباشم ، در حالى كه چشم او نسبت به من نامهربان و بىاعتنا شده است . [ نرگس ، استعاره از چشم ، سر گران كردن ، كنايه از سردى و بىمهرى و بىاعتنايى . ] 4 - به كه بگويم كه با وجود درد جان‌سوز هجران ، طبيبم قصد جان مرا كرده است ؟ [ طبيب ، همان معشوق است ؛ مقصود از قصد جان كردن اين است كه بيمار خود را در درد هجران رها كرده و توجهى به او ندارد ! ] 5 - دلبر ، مرا - مانند شمع ، - آن گونه سوزانيد كه تنگ شراب به حالم گريست و چنگ از سوز دل من به ناله در آمد . [ به صراحى و چنگ شخصيت بخشيده و صداى قلقل شراب در گلوى صراحى را گريه‌ى او و صداى چنگ را ناله‌ى او تصور مىكند . ] 6 - اى باد صبا ، اگر مىتوانى چاره‌اى به حال من بينديشى الآن كاملا وقت آن است ؛ زيرا كه درد اشتياق يار قصد جانم را كرده است . [ يعنى از شدت اشتياق ، قالب تهى مىكنم ! ] 7 - چگونه مىتوان در جمع مهربانان از دلبر گله كرد و گفت كه او با ما چنين و چنان كرده است ؟ [ مقصود بىوفايى و پيمان‌شكنى دلبر است . به دوستان نمىتوان گفت كه دلدار در حق ما بىمهرى و بىوفايى روا داشته است . ] 8 - آن چه تير نگاه آن يار كمان ابرو با من كرد ، دشمن با حافظ نكرده است . [ نگاه يار را به تيرى مانند كرده كه از كمان ابروانش پرتاب شده و دل او را زخمى كرده است . مىگويد : چنين زخمى را - حتى دشمن - به دل حافظ نزده است . ]

138 - كاغذين‌جامه

ياد باد آنكه ز ما وقتِ سفر ياد نكرد * به وداعى دلِ غم‌ديدهء ما شاد نكرد
آن جوان بخت كه مىزد رقمِ خير و قبول * بنده‌ى پير ندانم ز چه آزاد نكرد
كاغذين‌جامه به خوناب بشويم كه فلك * رهنمونيم به پاىِ عَلَمِ داد نكرد
دل به امّيد صدايى كه مگر در تو رسد * ناله‌ها كرد در اين كوه كه فرهاد نكرد