تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 241

مساهمون:

ص٢٤١
است و جامه‌ى جان را دريدن ، يعنى جان را فدا كردن . ] 6 - چهره‌ى جانان را فقط نگاه پاك مىتواند ببيند . آرى در آينه جز با نگاه آكنده از صفا و پاكى نمىتوان نگريست . [ به گونه‌اى پنهان ، چهره‌ى محبوب را به آيينه مانند مىكند و مىگويد اگر در چشم غبارى باشد نمىتوان به آينه نگريست . بنابراين اگر در دل غبارى باشد چشم ما شايسته‌ى ديدار يار نيست ! ] 7 - عشق مسأله‌ى دشوار و پيچيده‌اى است كه حل آن در حوصله‌ى دانش ما نمىگنجد و با فكر خطا و نادرست نمىتوان معماى عشق را حل كرد . 8 - رشك و غيرت ، مرا كشت از اين كه تو محبوب همگانى ؛ اما چاره چيست ؟ روز و شب نمىتوان با خلق خدا - به جرم دوست داشتن تو - به ستيز و بحث و جدال پرداخت . 9 - من چه بگويم ؟ زيرا كه طبع و سرشت تو آن قدر لطيف و حساس است كه حتى نمىتوان آهسته دعا كرد . [ از دعاى زير لب هم متأثر مىشود ! ] 10 - دل حافظ ، جز به محراب به روى تو سجده نمىكند ؛ آرى ، در مذهب ما جز تو از ديگرى نمىتوان اطاعت كرد . [ ابروى محبوب را مانند محرابى مىبيند كه قبله‌گاه و سجده‌گاه اوست ! ]

137 - درد جان‌سوز

دل از من برد و روى از من نهان كرد * خدا را با كه اين بازى توان كرد
شبِ تنهايىام در قصدِ جان بود * خيالش لطف‌هاىِ بىكران كرد
چرا چون لاله خونين‌دل نباشم * كه با ما نرگِس او سر گران كرد
كه را گويم كه با اين دردِ جانسوز * طبيبم قصدِ جانِ ناتوان كرد
بدانسان سوخت چون شمعم كه بر من * صراحى گريه و بَربَط فغان كرد
صبا گر چاره دارى وقت وقت است * كه دردِ اشتياقم قصدِ جان كرد
ميانِ مهربانان كى توان گفت * كه يارِ ما چنين گفت و چنان كرد
عدو با جانِ حافظ آن نكردى * كه تيرِ چشمِ آن ابرو كمان كرد