دست رفت ! آرى ! چه كنم ؟ بازى ايام مرا غافل كرد . [ شاهرخ زدن ، حركتى است در شطرنج كه طى آن هم مهرهى شاه در معرض كيش و هم مهرهى رخ در موقعيت خطر قرار مىگيرد و براى رفع حالت كيش از شاه ، ناگزير مهرهى رخ از دست مىرود . در اينجا شاهرخ كنايه از حركت و اقدام قاطعى است كه موجب پيروزى شود ! ]
135 - نكهت گيسوى يار
چو باد عزمِ سرِ كوى يار خواهم كرد * نفس به بوىِ خوشش مشكبار خواهم كرد
به هرزه بىمىْ و معشوق عمر مىگذرد * بطالتم بس ، از امروز كار خواهم كرد
هر آبروى كه اندوختم ز دانش و دين * نثارِ خاكِ رهِ آن نگار خواهم كرد
چو شمعِ صبحدمم شد ز مهر او روشن * كه عمر در سرِ اين كار و بار خواهم كرد
به يادِ چشمِ تو خود را خراب خواهم ساخت * بناىِ عهد قديم استوار خواهم كرد
صبا كجاست كه اين جانِ خون گرفته چو گل * فداىِ نكهتِ گيسوى يار خواهم كرد
نفاق و زرق نبخشد صفاىِ دل حافظ * طريقِ رندى و عشق اختيار خواهم كرد
1 - به سرعت باد به سر كوى يار خواهم رفت و نفس خود را با بوى خوش او خوشبو خواهم كرد .
2 - عمرم بىمى و معشوق ، بيهوده مىگذرد ! ديگر بطالت و بيهودگى بس است ، پس از اين كار درست را در پيش خواهم گرفت [ كه همان زندگى با مى و در كنار معشوق است . ]
3 - هر آبرويى را كه با كسب دانش و دين به دست آوردهام ، بر خاك راه آن دلبر زيبا نثار خواهم كرد .
4 - از مهرى كه نسبت به او در دل دارم ، اين نكته مانند خورشيد بر من روشن شد كه پس از اين عمرم را فقط در كار عشقورزى صرف خواهم كرد . [ شمع صبحدم ، استعاره از خورشيد است . ]
5 - به ياد چشم تو ، از خود بىخود و سرمست خواهم شد و عهد و پيمان پيشين را بار ديگر استوار خواهم كرد .
6 - اين جان خون گرفتهام را - كه همرنگ گل است - فداى بوى خوش زلف يار خواهم كرد ! باد صبا كجاست ؟ تا اين هديهى مرا به سوى يار ببرد !
7 - حافظ ! رياكارى و دورويى موجب صفاى دل نمىشود ؛ بنابراين ، شيوه و طريق رندى و عشق را برخواهمگزيد .