تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 240

مساهمون:

ص٢٤٠

136 - محراب دل

دست در حلقه‌ى آن زلفِ دو تا نتوان كرد * تكيه بر عهدِ تو و بادِ صبا نتوان كرد
آنچه سعى است من اندر طلبت بنمايم * اين قدر هست كه تغييرِ قضا نتوان كرد
دامنِ دوست به صد خونِ دل افتاد به دست * به فسوسى كه كند خصم رها نتوان كرد
عارضش را به مثل ماهِ فلك نتوان گفت * نسبتِ دوست به هر بىسروپا نتوان كرد
سرو بالاىِ من آن‌گه كه درآيد به سماع * چه محل جامه‌ى جان را كه قبا نتوان كرد
نظرِ پاك تواند رُخِ جانان ديدن * كه در آيينه نظر جز به صفا نتوان كرد
مشكل عشق نه در حوصله‌ى دانِش ماست * حلِّ اين نكته بدين فكر خطا نتوان كرد
غيرتم كشت كه محبوبِ جهانى ليكن * روز و شب عربده با خلقِ خدا نتوان كرد
من چه گويم كه تو را نازكىِ طبعِ لطيف * تا به حدّيست كه آهسته دعا نتوان كرد
به جز ابروىِ تو محرابِ دل حافظ نيست * طاعتِ غير تو در مذهبِ ما نتوان كرد
1 - نمىتوان به حلقه‌ى زلف تاب‌دار تو دست زد و بر عهد و پيمان تو و باد صبا نمىتوان اعتماد كرد . [ يعنى دست كشيدن به زلف تو براى ما ممكن نيست و عهد و پيمان تو مانند باد صبا غير ثابت است و اعتمادى بر آن نمىتوان داشت . ] 2 - من تا آنجا كه در توان دارم به جست و جوى تو مىپردازم . اما قدر مسلم آن است كه نمىتوان سرنوشت را تغيير داد [ و سرنوشت من محروميت از ديدار توست ، در اين صورت سعى من حاصلى ندارد . ] 3 - حال كه به صد رنج و زحمت و خون‌دل خوردن ، دامن دوست به دستمان افتاده ، نمىتوانيم به خاطر استهزا و طعنه‌ى دشمن آن را رها كنيم . 4 - چهره‌ى زيباى او را - به عنوان مثل - نمىتوان به ماه تشبيه كرد . آرى دوست را نمىتوان به هر بىسر و پايى نسبت داد و مانند كرد . [ مقصود از بىسروپا ، هركس و هر چيز بىارزش و بىمقدار است اما در اينجا به دايره‌وار بودن ماه هم نظر دارد كه سر و پاى آن يكى است يا سر و پا ندارد . به هر حال مىگويد ، چهره‌ى دوست زيباتر از آن است كه ماه را بدان مانند كنيم ! ] 5 - هنگامى كه يار سرو قامت من به رقص و سماع مىپردازد ، جان چه ارزشى دارد كه فداى او كنم ؟ [ جامه قبا كردن ، يعنى پيراهن يا جامه را چاك زدن و دريدن . جامه‌ى جان ، تشبيه جان به جامه