تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 237

مساهمون:

ص٢٣٧
1 - صوفى دام گسترد و سر حقه‌ى شعبده‌بازى را گشود . حتى با فلك بازهم بناى مكر نهاد . 2 - اما گردش روزگار او را رسوا خواهد ساخت ؛ زيرا كه با عارفان و اهل راز به شعبده‌بازى پرداخت . [ چرخ ، استعاره از آسمان و بيضه در كلاه شكستن كنايه از رسوا كردن است . به نوشتهء دكتر غنى ، مىگويند كسى تخم‌مرغى دزديده و در كلاهش قايم كرد . صاحب تخم‌مرغ او را يافت و محكم بر سرش زد و تخم‌مرغ در زير كلاه شكست و دزد ، رسوا شد . اين ضرب المثل ، پس از اين ماجرا رواج يافت ! ] 3 - اى ساقى ، بيا كه معشوق زيباى صوفيان بار ديگر به جلوه‌گرى پرداخت و آغاز ناز كرد . 4 - اين نوازنده كيست كه چنين خوش مىنوازد . از دستگاه عراق به دستگاه حجاز فرودمىآيد و بر مىگردد . [ دستگاه عراق و حجاز نام دو دستگاه معروف در موسيقى بوده است . ] 5 - اى دل بيا كه از دست اين صوفيان متظاهر - اين كوته‌آستينان دراز دست - به خدا پناه ببريم . [ آستين كوتاه ، لباس خاص صوفيان است و دست دراز ( داشتن ) كنايه از تجاوز و تعدى است و مقصود از آستين كوتاه و دست دراز ، صاحبان اين دوست ؛ يعنى كوته‌آستينان دراز دست . ] 6 - ترفند به كار نبر ! زيرا هركس كه صادقانه عشق نورزد ، در معنى به روى او گشوده نخواهد شد . 7 - فردا كه پيشگاه حقيقت آشكار مىشود ، رهروى كه كارش از روى حقيقت نبوده شرمنده خواهد شد . [ پيشگاه حقيقت ، بارگاه عدل الهى است كه حقايق در آن جلوه‌گر است . ] 8 - اى كبك خوش خرام ، با چنين ناز به كجا مىروى ؟ درنگ كن و فريب مخور كه گربه‌ى زاهد نماز مىخواند . [ زيرا كه نماز خواندن او براى تظاهر و فريب است تا به راحتى بتواند شكار خود را به دام اندازد . در اين بيت كه شاعر جامه‌ى تمثيل بر آن پوشانده ، اصل موضوع هشدار به ساده‌دلان است كه فريب رياكاران را نخورند و تلويحا نظر انتقادى نسبت به اوضاع روزگار شاعر دارد . اما در خصوص گربه‌ى زاهد و تفاوت ضبط مصراع اول ، شارحان بحث‌هاى مبسوطى كرده‌اند . خواننده علاقه‌مند مىتواند درباره‌ى گربه‌ى عابد يا زاهد و روايت‌ها و ديدگاه‌هاى مربوط به اين موضوع به شرح غزل‌هاى حافظ از دكتر هروى مراجعه كند . ] 9 - حافظ ، رندان را ملامت و سرزنش مكن ( از اين كه به زهد و عبادت توجهى ندارند ) زيرا كه خداوند از روز ازل ما - رندان - را از زهد ريايى بىنياز كرده است !
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 237 | شمس الدين حافظ