1 - آن كه از رشك زلفش غاليه در تبوتاب است ، باز با عاشقان خود سر خشم و ناز دارد . [ سنبل ، استعاره از زلف معشوق است و غاليه - كه مادهى سياه و خوشبويى است - به آن رشك مىورزد . ]
2 - مانند باد از سر كشتگان عشق خود مىگذرى ؛ چه مىتوان كرد ؟ تو جان و عمر ما هستى كه اين گونه شتابان مىگذرد . [ معشوق را عمر خود مىداند و گذر او را گذر شتابان عمر مىشمارد . ]
3 - چهرهى زيباى او كه مانند خورشيد مىدرخشد ، در پس گيسوى سياهش مانند آفتابى است كه ابرى جلو آن را گرفته باشد . [ ماه خورشيد نما ، استعاره از چهرهى معشوق است . چهرهى زيبايى كه مانند خورشيد درخشان است . پردهى زلف ، تشبيه گيسوى يار به پرده است و مجموع اين دو تصوير به آفتابى مانند شده كه ابرى پيش آن قرار گرفته باشد . ]
4 - اشك چشم من به هر گوشهاى - مانند سيل - روان است تا سرو تو را آبيارى كند و طراوت ببخشد . [ اشك خود را به سيل روان و قامت يار را به سرو سهى مانند كرده و علت زيبايى ( حسن تعليلى ) براى اشكريزى خود بيان مىكند : من ازآنرو اشك مىريزم كه سرو قامت تو را آبيارى كنم تا شاداب و سرسبز بماند . ]
5 - ناز چشمان تو ، با گستاخى ، خون مرا به ناروا مىريزد . اميدوارم فرصت كافى داشته باشد ؛ زيرا كه فكر شايسته و درستى دارد .
6 - آب چشمهى زندگى ، آن است كه در لبهاى دوست وجود دارد . بنابراين روشن است كه خضر به چشمهى واقعى زندگى راه نبرده و فريب خورده است . [ آن چه در لبهاى يار آب چشمهى زندگى تلقى شده ، شيرينى لبهاى اوست . ]
7 - چشم خمار تو قصد كرده جگر دلم را خون كند ؛ گويى ترك مستى است كه هوس خوردن كباب را در سر دارد . [ به چشم يار و دل خود شخصيت بخشيده و حالات انسانى را به آن دو نسبت داده است . ]
8 - جان بيمار من ، شرم دارد كه از تو تمنايى كند . خوشا به حال بيمارى كه دوست به حال او توجهى دارد و به خواستهى او پاسخ مىدهد . [ روى سؤال نيست ، يعنى رويش نمىشود ، خجالت مىكشد كه سؤال كند . ]
9 - چشم مست او كه در هر گوشه عاشق بيمارى دارد ، چگونه به حال حافظ دلخسته توجه مىكند ؟
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 225
مساهمون: شمس الدين حافظ
ص٢٢٥