تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 224

مساهمون:

ص٢٢٤
4 - دلم را محترم بدار ؛ زيرا كه اين مگس قندپرست - يعنى دل من - از وقتى كه عاشق تو شده ، فرّ و شكوهى مانند هما را در خود احساس مىكند . [ يعنى احساس مىكند كه نه تنها خوشبخت ، بلكه مانند هما شكوهمند و موجب سعادت و نيك‌بختى است . مگس قندپرست ، استعاره از دل عاشق است و قندپرستى كنايه از دوست داشتن مفرط هر چيز شيرين است . ] 5 - دور از انصاف و عدالت نيست ، اگر پادشاهى ، حال همسايه‌ى گداى خود را بپرسد ! 6 - اشك خونينم را به پزشكان نشان دادم ، گفتند : نشانه‌ى درد عشق است و داروى جگرسوزى دارد . [ ظاهرا مقصود اين است كه داروى اين درد ، صبر است . صبرى كه جگر را مىسوزاند . ] 7 - از ناز و غمزهء چشمانت ، شيوه‌ى ستمگرى را مياموز و بدانكه در مذهب عشق ، هر عمل اجرى و هر كرده جزايى دارد ! 8 - آن معشوق زيباى ترسازاده‌ى باده‌پرست چه نيكو و شيوا گفت : باده را براى شادى روى كسى بنوش كه اخلاص و صفايى دارد . 9 - شاها ! حافظ كه از ساكنان درگاه توست ، سوره‌ى فاتحه قرائت كرد و آرزو مىكند كه از زبان شما دعايى بشنود .

124 - سيل سرشك

آن كه از سنبلِ او غاليه تابى دارد * باز با دل‌شدگان ناز و عتابى دارد
از سرِ كُشتهء خود مىگذرى همچون باد * چه توان كرد كه عمر است و شتابى دارد
ماهِ خورشيدنمايَش ز پسِ پرده‌ى زلف * آفتابيست كه در پيش سحابى دارد
چشمِ من كرد به هر گوشه روان سيلِ سرشك * تا سهى سرو تو را تازه به آبى دارد
غمزهء شوخِ تو خونم به خطا مىريزد * فرصتش باد كه خوش فكرِ صوابى دارد
آب حيوان اگر اين است كه دارد لبِ دوست * روشن است اين كه خِضِر ، بهره سرابى دارد
چشم مخمور تو دارد ز دلم قصدِ جگر * ترك مست است مگر ميلِ كبابى دارد
جان بيمار مرا نيست ز تو روىِ سؤال * اى خوش آن خسته كه از دوست جوابى دارد
كى كند سوىِ دل خسته‌ى حافظ نظرى * چشمِ مستش كه به هر گوشه خرابى دارد