تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 227

مساهمون:

ص٢٢٧
است و ) آرى ، آرى سخن عشق نشانى دارد . 6 - خم ابروى تو ، مانند كمانى است كه در تيراندازى ، كمان از دست همه‌ى كمان داران ربوده است . [ يعنى تو با تير مژگانت حتى دلاوران را هم تسليم خود مىكنى . ] 7 - به يقين هيچ‌كس در راه عشق محرم راز نشده است . هر كسى به نسبت فكر خود ، در اين باره تصورى دارد . 8 - در برابر خرابات نشينان ، از كشف و كرامت‌هاى خود لاف مزن ؛ زيرا كه هر سخن وقتى و هر نكته مكانى دارد . [ يعنى از كرامت سخن گفتن در برابر ما كه خود عارف و اهل كرامتيم ، از جانب تو كه مدعى كرامتى ، سخن بىجايى است . ] 9 - پرنده‌ى زيرك در چمن آن بهار كه گذراست و به دنبالش خزان از راه مىرسد ، لانه نمىزند و اقامت نمىكند . [ مقصود اين است كه انسان زيرك به دنياى گذرا دل نمىبندد زيرا آن چه نپايد ، دلبستگى را نشايد ! ] 10 - به مدعى بگوييد : چيستان گويى و نكته‌پرانى خود را به رخ حافظ مكش ! زيرا كه قلم ما نيز از زبان و بيان قوى برخوردار است .

126 - بحر آتشين

جان بىجمالِ جانان ميلِ جهان ندارد * هركس كه اين ندارد حقّا كه آن ندارد
با هيچ‌كس نشانى زان دل‌سِتان نديدم * يا من خبر ندارم يا او نشان ندارد
هر شبنمى در اين ره صد بحر آتشين است * دردا كه اين معمّا شرح و بيان ندارد
سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن * اى ساروان فروكش كاين ره كران ندارد
چنگِ خميده قامت مىخواندت به عشرت * بشنو كه پندِ پيران هيچت زيان ندارد
اى دل طريق رندى از محتسب بياموز * مست است و در حق او كس اين گمان ندارد
احوالِ گنجِ قارون كايّام داد بر باد * در گوشِ دل فروخوان تا زر نهان ندارد
گر خود رقيب شمع است اسرار از او بپوشان * كان شوخِ سربريده بندِ زبان ندارد
كس در جهان ندارد يك بنده همچو حافظ * زيرا كه چون تو شاهى كس در جهان ندارد