4 - دلبر خود را بنازم كه حسن و زيبايى او ، هم لب لعلگون و خط عذار خوش و هم « آن » دارد ! [ مقصود از « آن » ، حالت و كيفيتى است كه قابل وصف نيست و از آن به جذابيت ياد مىكنند . يعنى يار هم از لب لعلگون و خط عذار و هم از جاذبه برخوردار است . ]
5 - اى توانگر به ناتوانان و نزاران به چشم حقارت نگاه مكن ؛ زيرا كه گدايان راهنشين وادى عشق ، صدرنشين مجلس شادى و عشرت هستند . [ بر حسب معناى ظاهرى بيت ، اغلب شارحان در معنى مصراع دوم نوشتهاند كه در مجلس عشرت جايى هم براى گدايان وجود دارد . به نظر مىرسد كه مقصود از مجلس عشرت ، معناى مجازى آن يعنى خوشدلى است . مىگويد : گدايان و درويشان ، اگر چه به ظاهر درويشند ، اما از ملك قناعت و خوشدلى برخوردار و در آن صدرنشين هستند . بيت معروف :
بىسروپا گداى آنجا را * پاى بر فرق فَرقَدان بينى
در تركيببند زيباى جمال الدين اصفهانى ، با بيت آغازين :
چشم دل باز كن كه جان بينى * آن چه ناديدنى است ، آن بينى ،
دقيقا ناظر بر همين معنا و گواه مناسبى بر درستى اين نظر است . ]
6 - هنگامى كه زندهاى ، توانايى خود را غنيمت بدان ( و از كمك به ديگران كوتاهى مكن ) زيرا كه زمين ناتوانىهاى بسيارى در خود نهفته دارد [ يعنى وقتى به زير خاك رفتى ، ديگر از اين توانايى بهرهاى نخواهى داشت . پس ، اكنون كه در روى خاك هستى ( يعنى زندهاى ) نعمت توانايى را غنيمت بدان و به ناتوان كمك كن ! ]
7 - دعاى مستمندان و درماندگان ، بلاگردان جان و تن است . خرمنى كه از خوشهچينان ننگ دارد ، خيرى به كسى نمىرساند . [ مصراع دوم تمثيلى است براى مضمون مصراع اول . مىگويد : كسى كه توانمند است و به ديگران كمك نمىكند مانند خرمنى است كه خوشهچينان از آن بهرهاى ندارند . ]
8 - اى صبا ، با آن شاه نكورويان - كه صد جمشيد و كيخسرو كمترين غلام او هستند - از عشق من نيز رمزى بگو و او را آگاه كن . [ يعنى اگر جمشيد و كيخسرو فرمانرواى جهان بودند ، معشوق من فرمانرواى دلهاست و آن قدر زيباست كه حتى فرمانروايان نيز شيفته و فريفته و غلام زيبايى او هستند . ]
9 - و اگر بگويد كه من عاشق بىچيزى مانند حافظ نمىخواهم ، به او بگوييد كه گاهى ، گدايى ، همنشين سلطانى مىشود . [ يا ، چه اشكالى دارد كه يكبار هم گدايى همنشين پادشاه شود ؟ ]