تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 219

مساهمون:

ص٢١٩
غبار خط ، چيزى از زيبايى چهره‌ى او نمىكاهد ! ] 3 - هنگامى كه در مراحل آغازين عشق بودم ، تصور كردم كه به هدف و مقصود خود رسيده‌ام و نمىدانستم كه درياى عشق چه موج‌هاى خون‌فشان - يعنى دشوارىها و رنج‌هاى طاقت فرسا - دارد . [ مقصود به گوهر مانند شده و موج خون‌فشان ، كنايه از رنج‌ها و دشوارىهاست . ] 4 - از تير نگاه تو ، نمىتوان جان سالم به در برد ، زيرا كه چشمت مانند كسى است كه در گوشه‌اى به كمين نشسته و تير در كمان نهاده است ! [ به چشمان يار شخصيت بخشيده و او را به تيراندازى مانند كرده كه در گوشه‌اى كمين كرده و به قصد جان عاشقان آماده‌ى پرتاب تير است . مقصود از كمان ، ابروان يار و تير ، مژگان اوست . ] 5 - هنگامى كه گيسوى تو ، غبار خاطر عاشقان را - كه بر آن نشسته - مىتكاند ، به باد افشاگر و سخن‌چين صبا سفارش مىكند كه راز پريشانى و اسارت ما در چين زلف تو را نهان بدارد و جايى بازگو نكند . [ گيسوى يار را به دامى مانند كرده كه دل عاشقان در آن گرفتار است و پس از مدتى ، غبار خاطر عاشقان بر اين دام نشسته است . وقتى كه دلبر گرد و غبار اين دام را مىافشاند ، به باد صبا - كه پيام‌آور و افشاگر است - سفارش مىكند كه غبار خاطر عاشقان را با خود به هر سو نبرد و راز دل آنان - يعنى آزردگى از معشوق را افشا نكند ! ] 6 - جرعه‌اى شراب بر خاك بيفشان تا از زبان خاك ، حال اهل دل را بشنوى ؛ زيرا كه خاك ، داستان‌هاى فراوانى از جمشيد و كيخسروها در ياد دارد ، [ و حاصل اين داستان‌ها همه يكى و اين است كه ، همگان ، از شاه و گدا سرانجام طعمه‌ى خاكند ! ] 7 - اى بلبل ، هنگامى كه گل به رويت مىخندد ، فريب مخور و به دامش نيفت ، زيرا كه بر گل اعتمادى نيست اگر چه يك دنيا زيبايى دارد . 8 - اى گرداننده‌ى مجلس - اى ناظر مجلس - به خاطر خدا ، داد مرا از او بستان ؛ زيرا كه با ديگران شراب نوشيده و اينك با من سرسنگين است . [ اشاره به مستى يار دارد و از آن به سرسنگينى ياد مىكند ! ] 9 - اگر مىخواهى مرا اسير خود كنى ، زودتر شكارم كن ؛ زيرا كه تأخير موجب آفت و خطر و براى جوينده زيانمند است ! [ مصراع دوم يادآور ضرب المثل معروف عربى است كه مىگويد : فى التّأخير آفات . ] 10 - چشم مرا از ديدن قد چون سرو دل جويت محروم مكن . بگذار سر و قدت را بر چشمه‌ى چشمانم بنشانم كه آبى روان دارد . [ در تصويرپردازى زيبايى ، شاعر قد يار را به سرو و چشم خود را - كه اشك‌بار است - به سرچشمه‌اى با آب‌روان تشبيه مىكند و مىگويد : اين سرو را در كنار اين چشمه