تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 220

مساهمون:

ص٢٢٠
بنشان ! مقصود اين است كه : از برابر چشمان اشك‌بارم دور مشو . ] 11 - اگر اميد اين را دارى كه خدا تو را از چشم بدانديشان مصون بدارد ، مرا از ترس و وحشت جدايى خود ، آسوده كن ! 12 - براى بخت خود چه عذرى بياورم ؟ زيرا كه آن دلبر فريب‌كارى كه شهرى را با غمزهء خود به آشوب كشيده ، حافظ را در اوج تلخ‌كامى كشت ؛ در حالى كه لب و سخنى شيرين دارد .

121 - حريم عشق

هر آن كو خاطر مجموع و يار نازنين دارد * سعادت همدمِ او گشت و دولت همنشين دارد
حريمِ عشق را درگه بسى بالاتر از عقل است * كسى آن آستان بوسد كه جان در آستين دارد
دهانِ تنگِ شيرينش مگر مُهر سليمان است * كه نقشِ خاتمِ لعلش جهان زير نگين دارد
لبِ لعل و خط مشكين چو آنش هست و اينش هست * بنازم دلبرِ خود را كه حُسْنَش آن و اين دارد
به خوارى منگر اى منعم ضعيفان و نحيفان را * كه صدرِ مجلِس عشرت گداىِ ره‌نشين دارد
چو بر روىِ زمين باشى توانايى غنيمت دان * كه دوران ناتوانيها بسى زيرِ زمين دارد
بلا گردان جان و تن دعاىِ مستمندان است * كه بيند خير از آن خرمن كه ننگ از خوشه‌چين دارد
صبا از عشقِ من رمزى بگو با آن شهِ خوبان * كه صد جمشيد و كيخسرو غلامِ كمترين دارد
و گر گويد نمىخواهم چو حافظ عاشق مفلس * بگوييدش كه سلطانى گدايى همنشين دارد
1 - هركس كه خاطر آسوده و يار نازنينى دارد ، با سعادت و بخت و اقبال همدم و همنشين است . 2 - حريم و محدوده‌ى بارگاه عشق بالاتر و گسترده‌تر از عقل است . كسى مىتواند بر آستان بارگاه عشق بوسه زند كه آماده‌ى جان‌فشانى باشد . [ در آستين داشتن ، كنايه از حاضر و آماده داشتن ، چيزى را بلافاصله عرضه كردن . ] 3 - دهان تنگ و شيرين او گويى مهر انگشترى سليمان است ؛ زيرا كه نقش نگينش جهان را زير فرمان خود دارد . شاعر ، دهان يار را به مهر سليمان ( كه در انگشترىاش بود ) مانند مىكند و لب‌هاى او را به نگين اين انگشترى كه اسم اعظم بر روى آن كنده شده بود و با اشاره به داستان فرمانروايى افسانه‌اى سليمان ، مىگويد : جهان زير فرمان « مهر » يار ( يعنى لب‌هاى او ) است . ]