7 - ورد صبح و شب من ، سخن گفتن و ياد كردن از روى و موى توست .
8 - لب لعلگون تو بر دلهاى زخمى عاشقان و دردمندانت ، نمكى تمام مىپاشد . [ يعنى زخم دل عاشقان از حسرت لبهاى تو ، خونينتر و شديدتر مىشود . ]
9 - جان من ! زيبايى تو ، دو صد عاشق گرفتار ، مانند حافظ ، در چاه زقن تو دارد . [ يعنى دويست تن از خيل عاشقان تو ، فقط در چاه زنخدان تو اسيرند ! ]
119 - كدام محرم دل ؟ !
دلى كه غيبنماى است و جامِ جم دارد * ز خاتمى كه دَمى گم شود چه غم دارد ؟
به خطّ و خالِ گدايان مده خزينهى دل * به دستِ شاه وشى ده كه محترم دارد
نه هر درخت تحمّل كند جفاى خزان * غلامِ همّت سروم كه اين قدم دارد
رسيد موسم آن كز طرب چو نرگس مست * نهد به پاىِ قدح هر كه شش درم دارد
زر از بهاىِ مىْ اكنون چو گل دريغ مدار * كه عقل كل به صدت عيب متّهم دارد
ز سرِّ غيب كس آگاه نيست قصّه مخوان * كدام محرمِ دل ره در اين حرم دارد
دلم كه لاف تجرّد زدى كنون صد شغل * به بوى زلفِ تو با بادِ صبحدم دارد
مرادِ دل ز كه پرسم كه نيست دلدارى * كه جلوهى نظر و شيوهى كرم دارد
ز جيبِ خرقهى حافظ چه طَرْف بتوان بست ؟ * كه ما صمد طلبيديم و او صنم دارد !
1 - دلى كه جام جم را در اختيار دارد و رازهاى نهان را آشكار مىكند ، چه غم دارد از اين كه انگشترى فرمانروايى لحظهاى گم شود ؟ [ با اشاره به پادشاهى جمشيد و جام جهاننمايى كه او در اختيار داشت كه در آن مىتوانست آينده را مشاهده كند و در آميختن اين موضوع با فرمانروايى سليمان و گم شدن انگشترى او ، مىگويد : آن كه برخوردار از دلى روشن و غيبنماست از گم شدن انگشترى غمى ندارد ، زيرا كه به كمك جام جم ، يعنى دل غيبنماى خود ، انگشترى گمشده را مىيابد . مقصود آن است كه دل غيبنما ، ارزشمندتر از نگين فرمانروايى سليمان است . ]
2 - دل خود را - كه گنجينهى اسرار است - به گدايان و فرومايگان مده ، به كسى بسپار كه از شخصيت و الا و منش شاهان بهرهمند است و گنجينهى دل را محترم مىدارد .