روزگار جمال تو از چمن آسوده است . ]
2 - سر ما در برابر كمان ابروى كسى فرونمىآيد ، زيرا كه دل ما گوشهگيران از جهان آسوده و بىنياز است . [ همان مضمون بيت نخست است . مىگويد : ما كه در عشق تو از جهان گوشه گرفتهايم ، در برابر غمزه و اشارات هيچ ابرويى متأثر نمىشويم - تشبيه ابرو به كمان ، از آن است كه از اين كمان ، تير مژگان را به سوى عاشقان پرتاب مىكنند . اما عاشق ابروى دوست ، در برابر هيچ كمانى ، سر تسليم فرونمىآورد . ]
3 - از گل بنفشه خشمگين و در تبوتابم ؛ زيرا كه لاف همانندى با گيسوى يار را مىزند ! ببين كه اين سياه كمارزش ( يعنى بنفشه ) چه خيالها در سر دارد !
4 - به سوى چمن بياوببين كه گل لاله در مقابل بوتهى گل سرخ ، مانند همنشين شاه است كه پيالهى شراب در دست دارد . [ گل را به شاه و لاله را به نديم و همنشين او ، مانند كرده و به هر دو شخصيت بخشيده است . ]
5 - در شب تاريك و در بيابان ، به كجا مىتوان رسيد ؟ مگر جمال نورانى تو جلوهگر شود و مانند چراغى راه مرا روشن كند . [ شمعرو ، تشبيه صريح چهرهى محبوب به شمع است كه مىتواند روشنگر راه عاشق باشد و گرنه او در راه ظلمانى عشق ، گم خواهد شد و به هيچ مقصد و مقصودى نخواهد رسيد . ]
6 - اگر من و شمع در هنگام سحرگاهان با هم گريه كنيم ، سزاوار است ؛ زيرا كه در تمام شب سوختيم اما معشوق زيبا ، هيچ توجهى به ما ندارد و آسوده خاطر است . [ خود را به شمع و جارى شدن موم شمع را به گريهى شمع مانند كرده است . بت ، استعاره از معشوق است . يعنى معشوق مانند بت و در حد پرستش زيباست ! ]
7 - سزاوار است كه من مانند ابر زمستانى گريه كنم ؛ زيرا كه آشيانهء پر از شادى بلبل را كلاغها گرفتهاند . [ با اين تمثيل زيبا كه فصل زمستان است و كلاغها در لانهى بلبلان جاى گرفتهاند و به جاى آواى دلنشين بلبل صداى خشن كلاغان به گوش مىرسد ؛ ظاهرا نگاه انتقادآميزى به اوضاع اجتماعى روزگار خود دارد كه در آن نااهلان ، جاى شايستگان را گرفتهاند . ]
8 - بارى ، دل پردرد حافظ فقط قصد خواندن درس عشق را دارد ؛ زيرا كه نه ميل تماشا و نه آرزوى گردش باغ را دارد ! [ به دنبال بيت پيشين و گله از اوضاع روزگار ، از دل دردمند خود كه ذوق گردش و تماشا ندارد ، سخن مىگويد . ]
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 214
مساهمون: شمس الدين حافظ
ص٢١٤